X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*



یعنی نمی دونی بعد از اینهمه وقت

که درمورد احساست نمی تونی بهم دروغ بگی؟

یعنی نمی دونی؟



پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1390 نویسنده *pegi | 1 شما چیزی نمیگی؟

*



می دونی

وقتی حتی توی اوج عصبانیت هم دوستش داری

می تونی بی هیچ شکی اسم احساست رو عشق بذاری

گیرم توی همون لحظه نتونی ابرازش کنی

حسّ درونیت کافیه



































تمام شب داشتم به رفتن از اینجا فکر می کردم!

یکشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1390 نویسنده *pegi | 0 شما چیزی نمیگی؟

*

خیلی وقت بود به این روز فکر می کردم

دلم می خواست به بهترین شکل برگزارش کنیم

اما نشد

اصلاً نشد که برگزار شه


چند روز همش این جمله ی لعنتی توی سرم می چرخید

هیچ کاری نکردم بخاطر این روز

کاری از دستم برنمی آمد

جز اینکه یه msg بفرستم و همین.


msgهای تبلیغاتی کلافه ام کردن

همه رو نخونده delete می کنم

یه دونه msg سمج مونده 

هی از اون گوشه ی بالای صفحه چشمک می زنه

نمی دونم این یکی کی آمده که هنوز delete نشده

آخرش کلافه میشم

با حرص بازش می کنم و...


همین میشه آبی روی آتش این چند روزم

فقط همین msg کوتاه و دوست داشتنی

چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 0 شما چیزی نمیگی؟

*


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیمشب یار به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین

گفت کای عاشق شوریده ی من خوابت هست

....


دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi | 4 شما چیزی نمیگی؟

*

وقتی زنگ می زنی و غیرمستقیم از شرایطت گله می کنی

خیلی به خودم  فشار میارم که نگم ما همه، همه اینها رو می دونستیم از قبل

هزاربار هم بهت گفتیم

اما تو گفتی فکر همه جاش رو کردی

درحالیکه درواقع اصلاً فکر نکردی و فقط یه تصمیم عجولانه گرفتی و روش هم پافشاری کردی

حالا میگی از دست من چه کمکی برمیاد وقتی همه پلهای پشت سرت رو خراب کردی؟؟

شنبه 8 آبان‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

آنشب که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه ی صد ساله به یک جرعه شکستیم 

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

قشنگی و ارزش بعضی از صحنه ها به اینه که فقط توی ذهن آدم ثبت بشن، نه روی یک تکه ورق یا توی یک فایل دیجیتال، فقط توی ذهنت

چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

بله حق با شماست!



حرفهای یک خانم مسن* رو، بخصوص اگر درباره ی مسائل احساسی باشه، فقط باید شنید و هی به علامت تأیید سر تکون داد؛ یا اگر پشت تلفن دارن باهاتون صحبت می کنن، فقط کافیه هر چند ثانیه یکبار بگید بله حق با شماست

باور کنید اونها از عاشق شدن و دلباختن و دوست داشتن و دوست داشته شدن چیزی نمی دونن

اصلاً هم فرقی نمی کنه که دوران جوونیشون همچین تجربه ای داشتن یا نه، مهم اینه که الآن درک درستی ازش ندارن

رامونا میگه به دخترهای جوون حسودی می کنن

صرفنظر از اینکه حرفش درسته با نه، بهش کاملا! حق میدم که همچین احساسی داشته باشه

بهرحال که اگر به یک خانم مسن رسیدید که هی زیر گوشتون خوند ولش کن، خودت رو اذیت نکن، اون لیاقت نداره، اون نشد یکی دیگه، اون تو رو نمی خواد و فقط می خواد باهات وقت بگذرونه، دنیا پره از آدمهایی مثل اون...، فقط کافیه لبخند بزنید و به نشانه تأیید و موافقت سر تکون بدید، همین
























* منظور بالای 80-70 ساله

البته که هر قاعده ای استثنا هم داره!!

جمعه 2 مهر‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*




































شما!
خیلی بی انصافی...

چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا...

دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

رویا



من- شب- سکوت- دلتنگی- تنهایی- صدای تلفن- صدای تو- بیقراری- تنهایی- قرار- شام دونفره- سکوت- سکوت- شب- خانه- سکوت- بغض- سکوت- بغض- تو- سوال- جدایی- تنهایی- جواب- نه- جواب- مقصر- جواب- مسبب- جواب- بغض- جواب- حرف- اشک- حرف- اشک- حرف- تسلیم- اشک- بغل- اشک- بغل- اشک- بغل- اشک- قرآن- اشک- خدا- اشک- دل گرفته- اشک- ما- خواب- دوست داشتن- بوسه- دوست داشتن- نوازش- گریه- خواب- دوست داشتن- آرامش- خواب- آرامش- خواب- آرامش- آرامش- آرامش- آرامش...







یک رویا...

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

خوشبختی حق من و توست



میگه غصه نخور

گریه نکن

وقتی غصه می خوری یعنی قدر چیزهایی که داری رو نمی دونی

قبول نمی کنم

قبول ندارم حرفش رو

کی گفته سهم هرکس از خوشبختی باید محدود باشه؟؟!!

کی گفته اگر یکی یه پدر خوب داشت، دیگه وضع مالیش نباید خوب باشه؟؟!!

اگر یکی تحصیلات عالی داشت، دیگه نباید دنبال عشق بره؟؟!!

اگر یکی پولدار بود، باید خانواده خوبی نداشته باشه؟؟!!

این نه انصافه، نه حقه، نه عدالته، نه balance

سهم هرکس از این دنیا همه خوبیها و خوشبختیهاست

بخاطر هرچی که داریم شکر

هزاران بار شکر

اما این دلیل نمیشه که دنبال خوبیها و خوشبختیهای بیشتر نباشیم

نخیر

من هر چیز خوبی که دارم

خانواده

امکان تحصیل

پول

سلامتی

هرچی

خدایا شکرت

اما بعلاوه همه اینها

حق خواستن بیشتر و بهتر رو هم دارم

این حق منه

می خوام

درخواست می کنم

بخاطرش می جنگم


سهم من از دنیا و خوشبختیهاش محدود نیست

سهم تو هم همینطور

جرأت داشته باش

بخواه

بجنگ

بی اینکه نگران از دست دادن اونچه که داری باشی

این حق توئه

حق منه

حق انسانی هر انسانیه

نترس

بخواه

بجنگ

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

امشب عروسی توئه 

دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 نظرت چیه؟

 

 

 

 

+ بنظرت این خوبه؟  

- آره خیلی قشنگه! 

+ نچ بنظر من که اصلاً خوب نیست. من حالم ازش بهم می خوره. نمی دونم تو چطور میگی قشنگه؟؟ 

 

+ بنظرت این چطوره؟ 

- اصلاً خوب نیست. نمیاد بهت 

+ وااااااای خیلی قشنگه که. من خیلی دوستش دارم. خیلی خوشگله. ببین طرحشو خیلی جالبه. می خرم همینو  

 

+ بنظرت کدوم یکی از این دوتا بهترن؟ 

- اون 

+ نه. بنظر من این بهتره. اون بدرد مسن ترها می خوره. طرحش هم قدیمی شده 

 

+ بنظرت کدومش بهتره؟ کمرنگه یا پررنگه؟ 

- کمرنگه 

+ نچ. پررنگه بهتره چون اون یکی کمرنگه، این باید پررنگ باشه 

 

+ بنظرت کدوم رنگش قشنگتره؟ 

- اون طوسیه 

+ نه. ببین، اینو باید با اون ست کرد، اون باید چطور باشه؟ ضدِّ اون یکی. بعد چون اون یکی میاد روی این و اون میره زیر اون یکی، پس طوسی اصلاً به درد نمی خوره 

 

+ نظرت درباره این چیه؟ 

 

+ بنظرت این بهتره یا اون؟ 

 

+ بنظرت کدومیکی رو بردارم؟ 

 

+ این چطوره؟ 

 

+ تو چرا هیچ نظری نداری؟؟؟؟؟ 

 -

 

 

 

من نمی دونم 

مجبوری ازش نظر بپرسی اصلاً؟؟؟؟؟؟؟

جمعه 13 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

 

 

یه مُدِلیَم چند وقته 

دلم گرفته 

دلم می خواد حرف بزنم 

دوست دارم هرچی تو دلمه بگم بهت

اما می ترسم 

چون اولاً هنوز آمادگی حرف زدن ندارم 

یعنی هنوز نتونستم چیزایی که توی ذهنم هست رو کنار هم بچینم و بگم 

بعدم می دونم هنوز آمادگی قانع کردنت رو ندارم 

می دونم الآن هرچی بگم یه جوابی داری براش 

از اون جوابایی که آدم رو ساکت می کنه 

اما قانع نمی کنه 

اونوقت همه ناراحتیم می مونه رو دلم

تازه یه غصه جدید هم بهش اضافه میشه 

که چرا نفهمید ناراحتیم چیه؟؟ 

 

 

 

می فهمی چی میگم؟؟

جمعه 6 فروردین‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

 

یه روزی بخاطرم غرورت رو می شکستی 

امروز راحت دلم رو می شکنی 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز 2بار با چشم گریون از خونت آمدم بیرون 

اینو یادم می مونه...

چهارشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

19 سال پیش در چنین روزی 

 

 

یه مدتی بود می دیدم هی انگار اوضاع یجوری شده 

نه که بد شده باشه یا اتفاق خاصی بیفته هااااا 

نـــــــــــــــه 

فقط انگار همه چیز مثل قبل عادی نبود 

رفتارای مامان و بابا یه جورایی مشکوک بود 

مامان انگار خیلی خیلی مهربونتر از قبل شده بود 

یجورایی (به تعبیر اون وقتام) یواش تر شده بود 

یه شکل ملایم و مهربونِ خوبی 

من که نمی دونستم چرا 

اما بالاخره یواش یواش یجورایی حالیم کردن که چه خبره و اوضاع از چه قراره 

وقتی هم که فهمیدم جفت پاهامو کردم توی یه کفش که یا پونه یا هیچی 

خیلی هم خوشحال بودم 

به مامان می گفتم اگر پونه شد مال خودِ خودم 

حتی به تو هم نمیدمش 

!!! 

به همه هم گفته بودم که قراره پونه باشه و من چقدر دوست دارم این پونه رو  

  

*** 

یه روز صبح برخلاف همیشه خیلی زود از خواب بیدار شدم 

چون بابا سفر بودن پیش مامان روی تخت خ.وابیده بودم 

چشمامو که باز کردم دیدم بجای مامان یکی از دخترخاله ها پیشم خ.وابیده 

با اینکه همیشه از بودن و موندنشون توی خونمون خوشحال میشدماااااا 

اما وقتی دیدم دخترخاله جای مامان خوابیده یجوری شدم 

پرسیدم مامانم کو؟؟ 

(با لحن چرا مامانمو خوردی؟؟!!!

گفت مامانت رفته بیمارستان برات یه نی نی کوچولو بیاره 

واااااااااااااااااااای 

اگر می دونستم نی نی آوردن اینقدر سخته هااااا 

اصلاً اینقدر به مامان اصرار نمی کردم که یه پونه کوچولو بیاره برام 

مامان نی نی رو آورد 

اما پونه نبود  

حتی خواهر هم نبود 

یه برادر کوچولو 

که هرکاری کردم اسمش رو پویان نذاشتن 

(پویان یکی از بهترین همبازیهای بچگیم بود) 

اسمش شد آرش 

و چشم که روی هم گذاشتم دیدم این برادر کوچولو برام از 100000تا خواهر عزیزتر و خواستنی تر شد 

امروز آرش بهترین شخص زندگیمه 

اولین و دوست داشتنی ترین 

خیلی جاها فقط به عشق و امید اون جلو رفتم و زندگی کردم 

و حالا 

امروز 

این برادر کوچولو 

این بهترین 

19 ساله شد 

عزیزم 

نازنینم 

بهترینم 

تولدت مبارک  

 

 

شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

وقتی رفتی همه چیز رفت 

حتی لبخند گل یاس...

 

 

عزیز صداش می کردیم 

عزیزجون 

میگن اولین بار آقاجون اینطور صداش کرده 

می گفته می خوام همه بدونن چقدر عزیزه 

بعد از اون دیگه همه بهش می گفتن عزیز 

بچه ها 

نوه ها 

خواهر/برادرها

خواهر/برادر زاده ها 

همه فامیل  

حتی دوستها و همسایه ها 

آخه جدی جدی عزیز بود برای همه 

یه بزرگ واقعی 

از این بزرگهایی که مرکز ثقل یه فامیلن 

که انگار همه وقتی دلتنگ هم می شدن می رفتن خونه اش 

 

 ***

 

یادمه یه بار با سعیده دفتر خطی پدر عزیزجون رو پیدا کردیم 

توی صفحه آخر تاریخ تولد فرزنداشون رو نوشته بودن 

زهرا خانم، 27 ربیع الاول 

چشمامون برق زد 

تقریباً 1 هفته مونده بود به تولد عزیز 

گفتم سعیده بیا به مامان اینا بگیم 

شاید شد یه مهمونی تولد بگیریم برای عزیز 

گفتیم و همه موافقت کردن و به یه بهانه ای راضی کردیم عزیز رو که اون شب (که میشد 10 امرداد) توی خونه اش یه مهمونی بگیریم 

معلوم بود فهمیده قضیه چیه 

شب که شد و همه آمدن و تولدش رو تبریک می گفتن 

یکی از دیدنی ترین شبهای عمرم بود 

به زبون می گفت مگر من بچه ام که برام تولد گرفتید؟؟ 

اما با همه صورتش می خندید 

برق چشماش رو هنوز یادمه 

 

 ***

 

سن و سال زیادی نداشت 

سواد هم 

اما نسبت به سن و سال و شرایط سختی که گذرونده بود بعد از فوت آقاجون

آدم سرزنده و اهل دلی بود 

همیشه موقع بافتنی بافتن یه آوازی زیر لب زمزمه می کرد 

این یکی رو خوب یادمه 

گل اومد بهار اومد میرم به صحرا 

عاشق صحراییم بی نسیب و تنها 

 

 ***

 

عاشق ما نوه هاش بود 

بخصوص پسرها 

وقتی می رفتیم پیشش خوشحالیش رو با همه وجود ابراز می کرد 

همیشه هم یه ذخیره بی نظیر خوراکی برامون یه جایی پنهان داشت 

که محبوبترینش لواشک و آلاسکا (بستنی یخی) بود 

یکی از دوست داشتنی ترین مادربزرگهایی که تا حالا دیدم 

 

 ***

 

ساعت 5 صبح 3 اسفند 79 

با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم 

دویدم طرف تلفن 

اما مامان زودتر از من رسید و جواب داد 

الو رو که گفت صداش لرزید 

دایی رو پشت خط صدا می کرد 

می گفت حسین چی شده؟؟ 

حسین تو رو خدا بگو چی شده؟؟ 

 اما لازم نبود دایی چیزی بگه

پاهام شل شد 

همه چیز تمام شده بود  

یادم نمیره مامان با چه حالی از پله ها می رفت پایین و به همسایه هایی که از صدای گریه اش بیرون آمده بودن می گفت مـــادرم، مـــــــــادرم 

 

 ***

 

قلب بزرگ و مهربونی داشت 

مهربون نه فقط برای ما 

برای همه  

برای مراسم ختمش بودن کسایی که نمی شناختیمشون ما 

اما اونقدر بیتابی می کردن که حتی دل خود ما هم آب میشد   

چند وقتی بود که قلبش ناراحت بود

این قلب مهربون اون روز صبح برای همیشه از کار ایستاد 

 

***

 

همیشه عادت داشت سر ساعت 9 صبح زنگ می زد خونمون

اون وقتا گاهی غر می زدم که آخه نمیشه عزیز یکم دیرتر زنگ بزنه نه صبح زود؟؟ 

اما 9 سال گذشته تو حسرت این بودم که فقط 1 بار دیگه ساعت 9 صبح تلفن خونه زنگ بزنه و عزیزجون پشت خط باشه 

 

 ***

 

رفتنش باورکردنی نبود 

هنوز هم باورم نمیشه 

انگار به ندیدنش عادت کردم فقط 

اما هنوزم قبول ندارم که رفته برای همیشه 

 

 ***

 

هربار که خوابش رو می بینم  

یه جوریه که انگار از یه مریضی طولانی نجات پیدا کرده و برگشته پیشمون 

شکننده و ظریفه 

همش مراقبیم که اذیت نشه 

انگار همش می ترسیم که نکنه یه اتفاقی بیفته و این تصویر نحیف دوباره محو شه 

اما همیشه توی خواب خونه اش مثل بهشته 

یه خونه بزرگ با پنجره های بزرگ (درست مثل پنجره اتاق خوابش)  

 با پرده های سفید تور

با منظره دریا یا جنگل 

یه خونه همه چی تموم 

همیشه هم توی خوابهام خوشحاله و می خنده 

اما حیف 

حیف که 9 ساله از پیشمون پر کشیده 

 

 ***

 

کاش فقط 1 بار دیگه فرصت دیدن و بغل کردنش بود 

کاش... 

 

قصه من و غم تو 

قصه گل و تگرگه 

ترس بی تو زنده بودن 

ترس لحظه های مرگه 

 

ای برای با تو بودن 

باید از بودن گذشتن 

سر به بیداری گرفته 

ذهن خوابآلوده من 

 

همیشه میون قاب  

خالی درهای بسته 

طرح اندام قشنگت 

پاک و رویایی نشسته 

 

کاش میشد چشام ببینن 

طرح اندام تو داره 

زنده میشه جون می گیره 

پا توی اتاق میذاره 

 

کاش میشد صدای پاهات 

برسه به گوش دالون 

طرف دالون بگرده 

سر آفتابگردونامون 

 

کاش میشد دوباره باغچه 

پُر گلهای تو باشه 

غنچه سپید مریم 

با نوازش تو وا شه 

 

کاش میشد اما نمیشه 

نمیشه بیای دوباره 

نمیشه دستهات تو گلدون 

گلهای مریم بکاره 

 

کاش میشد اما نمیشه 

این مرام روزگاره 

رفتنت همیشگی بود 

دیگه برگشتن نداره... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روحت شاد عزیزجونم

دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 اگه جام شوکرانی... 

 

 [حذف شد]

 

دیروز و دیشب با این زار زدم 

امروز با این کلی رقصیدم 

 

طعم این روزام مثل O.R.S شده 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگه جام شوکرانی 

تو عزیزی مثل آب...

دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

گریه نمی کنم؟؟!!! 

  

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم 

گریه غرورمو بهم می زنه 

مرد برای هضم دلتنگیهاش 

گریه نمی کنه، قدم می زنه 

 

می دونی چیه؟؟ 

من از همینجا رسماً نامردی خودم رو اعلام می کنم 

من بلد نیستم گریه نکردن رو 

بخصوص وقتی دلتنگم 

بخصوص وقتی دلتنگ توام 

گریه که هیچ، اصلاً زار می زنم 

 

اگه یکی باشه منو بفهمه 

واسش غرورمو بهم می زنم 

گریه که سهله، زیر چتر شونه اش 

تا آخر دنیا قدم می زنم 

 

دلم برای قدم زدن شونه به شونه ات تنگ شده 

خیلی 

 

 

  گریه-احسان خواجه امیری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حواست هست که همۀ دو ماه گذشته به دلتنگیه من برای تو گذشت؟؟؟؟

سه‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

    1         2     >>

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100339

مرجع کد موزیک