X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

 سوسن

 

با بابا عجیب افتادیم رو دور سوسن گوش دادن 

بعد یه آهنگ داره هی میذاریم میگه آخ به دلم واخ به دلم یه کارد سلاخ به دلم 

بعد ما هرهر می خندیم که حالا چرا کارد سلاخ؟؟؟؟؟  

خب چیه؟ آدم بیکار ندیدی؟؟؟

 

اما یه سری آنگهاش عجیب فاز میده توی این اوضاع 

 

بستی تو تا بار سفر از خونه ما/ خاموش و سرده بی تو این کاشونه ما 

 هرجا میرم یادت همیشه/ هرگز ازم جدا نمیشه

هرچند که این سفر کوتاهه/ اما دلم رضا نمیشه 

تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش 

 

یا مثلاً  

 

تو شهری که تو نیستی خیابون شده خالی 

اون نگاه گرم تو یادم نمیره/ بوسۀ بی شرم تو یادم نمیره 

 

والخ 

 

جوادم خودتونید  

 

 

 

شاد باشید  

 

*pEgI

جمعه 27 آذر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 کدبانو شفته!

 

شب ساعت 12 دیگه افقی میشم 

صبح ساعت 9 بزور از جام بلند میشم 

حالا نه که  تمام 9 ساعت تخت خو.ابیده باشمااااا 

نـــــــــــــــــــــه 

اما خب استراحت که بود 

نبود؟؟ 

 

ساعت 1بعد از ظهر که میشه می بینم دیگه نمی بینم! 

خــــــــــــــــــــــــــــوابم میاد چقدررررر 

دوباره میرم میفتم یه گوشه 

2:30 از جام بلند میشم گرسنه 

قرار بود ناهار امروز با بابا باشه 

اما خبری از غذا نیست 

نه که روم زیادهههه! 

میگم پس کو ناهار؟؟؟؟؟؟؟ 

میگن الآن  

خلاصه میرن توی آشپزخونه و بساط کته رو آماده می کنن 

بساط کباب برگ هم که نصفش قبلاً آماده بوده و مونده بحث ذغال گیروندن و من.قل آماده کردن و اینا 

جان خودم نباشه، جان شمام نباشه، جان همونی که می دونید سیم سوته غذا آماده است و این عرق شرم و خجالته که همینجوووووووووووووووور از سر و روی ما می چکه 

 

آخه من یه عیبی دارم (کنار بقیه عیبهام) 

اونم اینکه اگر مثلاً 9 صبح دست بکار غذا درست کردن بشم، ان شاءلله اگر خداوند یاری بفرماید طرفای 3-2 غذا آماده است! 

بعد تازه این که خوبه 

این که چی آماده است خودش مسأله ایه 

نه که دستپختم بد باشه هااااااااااا 

نــــــــــــــــــــــــه 

فقط نمی دونم چرا برنج پختن یاد نمی گیرم 

حالا باز اگر آبکش کنم بد نمیشه 

کته هام دیگه آخرِ آبروریزی و افتضاحه 

یادمه یه بار یه کته ای ساخته بودم که ته دیگهش دیگه داشت می سوخت، اما کفگیر می زدی ته  قابلمه صدای شلپ شلپ آبو می شنیدی!!!!!  

 

حالا هم اوضا همچین تغییری نکردی 

بقول جناب دوست باید بشینیم با دست گوله کنیم پلوها رو بعد بخوریم! 

بعد از این خجالت آورتر وقتیه که جناب دوست میگه پگی من خودم باید کته درست کردن رو یادت بدم 

!!!!!!! 

بعد با اینکه حرصت می گیره هاااا اما ته دلت می دونی که پلوهای اون بهتر و قابل تحمل تره 

بهتر و قابل تحمل تر چیه؟؟ رسماً خوب میشه کته هاش 

بعد همین که فقط نیست که 

بابا هم میان اینجا و 1بار که براشون پلو درست می کنی میگن دخترم من باید یه بار اینجا برات کته درست کنم که یاد بگیری 

 

بعد حالا بازم تا اینجاش با شرمندگی و خجالت قابل حله 

دیگه بدترینش اینه که می دونی سالهاست هرکی بهت رسیده همینو گفته، اما تو بازم کته هات شفته ای میشه که فقط بدرد خندیدن می خوره و بس! 

 

نشنیدم، چی گفتی؟؟؟ گفتی خنگ؟؟؟؟؟  

بی ادب!!!! 

 

  

 

 

  

 

gOoDlUcK 

*pEgI

سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

شارژ صوتی 

 

 

اصلاً حالم سرجاش نیست 

حوصله بیرون رفتن ندارم 

هوا سرده 

هر روز و هر لحظه اینجا مثل غروب جمعه دلگیر و آزاردهنده است 

 

دلم می خواد با بابا با هم باشیم و با هم بریم بیرون  

دلم می خواد این چند روز که اینجان برای یه مدت از نظر روحی شارژ بشن  

دوست دارم پر از انرژی باشم وقتی بابا اینجان 

هی به خودم میگم بهتره دست از این تبلی بردارم و بلند شم 

سعی می کنم خودم رو هی انرژیک نشون بدم 

هی پامیشم خودمو برای بابا لوس می کنم  

هی زبون می ریزم 

تا میاد روحیه بگیره دوباره همه انرژیم انگار میفته کف پام 

باز بیحس میشم 

 

تقصیر من نیست باور کن 

سرما خوردم باز 

روزای گل و بلبلم که وقت شناسی حالیشون نیست 

سرما هم که همیشه سرد و بیحالم می کنه 

اما می دونم اینا همه بهانه است 

ایراد کار جای دیگه است 

 

تا همینجاش هم خیلی طاقت آوردم 

تا بالاخره وقتی بابا میرن بیرون گوشی رو برمی دارم و شماره می گیرم و... 

صدات مثل همیشه بهم انرژی میده 

بخصوص که خبر خوش میدی که تا 2هفته دیگه برمی گردی 

قول می گیری که هوای بابا رو داشته باشم و کاری نکنم که وقتی برگشتن ایران پشیمون شم که کاش فلان جا می رفتم با بابا یا کاش فلان کارو می کردیم 

 

گوشی رو که قطع می کنم بابا برگشتن 

با یه دنیا انرژی میرم توی بغلشون و با خیال راحت می ذارم تلافی بوس هایی که توی این 8 ماه نگه داشته بودن رو در بیارن 

 

آی کِیف داره این لحظه ها 

شنبه 21 آذر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 سین مثل سوتی!

 

 

1. دارم با سین تلفنی راجع به صاحبخونه خرده خانم حرف می زنم 

 میگم: خیلی خوبه که صاحبخونش اینقدر هواشو داره 

میگه: آره، هواشو داره 

میگم: اونم آدمی که اینقدر کله گنده و گردن ک.لفته 

میگه: آره، خیلی ک.لفته 

 !!!! 

 بعد خودش هر هر زده زیر خنده میگه: می خوای من اینقدر از تراوشات ذهن تو استفاده نکنم و خودم یه چیزی بتراوشم؟؟ آخه اگر الآن یکی حرفهای منو می شنید چی فکر می کرد راجع به من؟؟؟!!!  

  

  

 2. سین زنگ زده میگه: این پسر افغانیه دیگه شورشو درآورده، رفته به فلانی گفته من با بهمانی دوستم. باید یجوری حالشو جا بیارم که دیگه پاشو تو دماغ ما نکنه  

 !!!! 

 دوباره زده زیر خنده میگه: یعنی دماغشو تو کفش ما نکنه 

  

  

کلاً  این بشر سوتی زیاد میده 

بسکه حرف میزنه خب 

وقتی میفته رو دور بقول خودش همینجور do do do حرف می زنه 

باید با زور چماق ساکتش کنی  

 

 

خوش باشید 

*PeGi

جمعه 20 آذر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

بهم نگفته بودی

 

 

می دونی چیه 

فکرشم نمی کردم به یکی اینقدر وابسته شم 

همیشه خودمو یه آدم سفت و کنترل شده می دونستم 

فکر می کردم از پسش برمیام 

که تا ته خط باشم و خودمو حفظ کنم 

اما نمیشه 

خیلی سخته 

اینو توی این 3 روزی که نبودی فهمیدم 

 

می دونی امروز یاد چی افتادم؟؟ 

یاد اون شبی که از سرما و استرس امتحان لرزیدیم و لرزیدیم و رفتیم تا بستنی فروشی 

همون شبی که از سرمای هوا و سرمای بستنی و استرس امتحان و گریه شونه هام لرزید و لرزید 

همون شبی که گرمتر از هر وقتی کنارم بودی و شنیدی من رو و گرمم کردی با حرفها و دلداریهات 

همون شبی که از سرمای هوا و سرمای بستنی و استرس امتحان و دوستیِ خالص و بی ریا و معصومانه ات دلم لرزید و لرزید 

همون شبی که بیشتر از هروقت شاکر خدا بودم برای بودن و دوست بودنت 

 

بهم نگفته بودی وقتی نباشی اینقدر دلتنگت میشم 

بهم نگفته بودی وقتی نباشی هوای این شهر اینقدر گرفته و سرده 

بهم نگفته بودی 

 

امروز شنیدن صدات بینظیر بود 

 

مراقب خودت باش بچه جونم  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خواستی که ثبت شه، ثبت شد

چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 

سلام  

خوبید؟؟ 

 

باور کنید کلی حرف دارم براتون 

اما باید سر صبر بشینم تایپ کنم که اینم فعلا ً مقدور نیست 

آخه بابا بعدِ 8 ماه آمدن اینجا پیشم و نمیشه من هی بشینم پای نت 

اما حالا فعلاً برای تلطیف فضا اینو داشته باشید تا بیام باز  

 

 

 رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید:

     "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".

    معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

     "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".

    مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:

     "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

    ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:

     "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".

    سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران

    :"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".

چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

برای سارا 

 

سارا جونم سلام 

خوبی؟؟ 

اوضاع روبراهه؟؟ 

درس و مشقا خوب پیش میرن؟؟ 

 

سارا می دونی این روزا چه روزایین؟؟ 

یادت میاد؟؟ 

10 سال پیش یه همچین روزایی بود 

قبل از امتحانای ترم اول 

سال اول دبیرستان 

یادته اون روزی رو که منیره کلافه شد و رفت از کلاس بقلی یه نیمکت کِش رفت و آورد چپوند بین نیمکت اول و دوم ردیف وسط کلاس 

بعد تو رو نشون روش و بعدم آمد به من گفت تو هم بیا بشین پیش سارا تا کسی نیمکتتون رو از کلاس نندازه بیرون؟؟؟؟ 

یادته اون موقع چقدرررررررررررررررر چشم دیدن همو نداشتیم؟؟ 

اما شوق رهایی از آوارگی (منظور همون صندلی تکیه) به احساس بسسسسسسسیار خوشمون نسبت به هم غلبه کرد و شدیم بغل دستی!!  

و اینجوری شد که کلی روز خوب با کلی خاطره خوب برامون درست شد 

چقدر همو دوست داشتیم 

چقدر تو سر و کله هم می زدیم   

(سارا باورت میشه من و تو با اینهمه تفاوت 10 ساله که دوستیم؟؟؟؟)

 

من همیشه از منیره بابت این حرکت گنگستریش ممنونم 

(هرچند عمراً هیچوقت به روش بیارم!!

 

خلاصه که این دوستی 10 ساله توی یه همچین روزایی بود که شروع شد و ان شالله که حالا حالاها هم تمام نمیشه 

خلاصه کلوم این که 

سارا جونم، 10 سالگی دوستیمون مبارک 

 

 

 ^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^ 

 

سلام 

چی گفتید؟؟ 

سلام و زهرمار؟؟؟ 

عیب نداره نشنیده می گیرم 

دلم خواست این پست رو برای سارا بنویسم که نوشتم 

بذارید یکم دوباره به حال و هوای پست گذاشتن برگردم و ذهنم متمرکز شه، باز هستم در خدمتتون 

فعلاً  

 

*pEgI

سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100339

مرجع کد موزیک