دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

 امان از حرف مردم

 

 

۱. مادرش که فوت کرد، همه صورتش رو چنگ انداخته بود و زخم و زیلی کرده بود 

وقتی ازش پرسیدیم چرا؟ 

گفت توی شهر ما رسمه، اگر صاحب عزا خودش رو اینطوری نکنه و نَزَنه میگن مرده اش رو دوست نداشته  

 

2. برای عروسی دخترش نه رقصید و نه خیلی می خندید 

وقتی ازش پرسیدم چرا نمی خندی و نمی رقصی؟ 

گفت اینجا اگر مادر عروس شادی و بزن برقص کنه براش حرف درمیارن، میگن خوشحاله که دخترش رو رد کرده 

بقول خودش می گفت آخه چرا خوشحال نباشم؟ یه داماد خیلی خوب پیدا کردم و دخترم داره میره که خوشبخت شه 

 

 

 

امان از حرف مردم...  

 

چهارشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 نوستالمَرگیدگی!

 

 

 

 یه بخش جدید به دسته بندی نوشته های این وبلاگ اضافه شده به اسم نوستالمرگ 

قراره نوستالژیهایی که باعث ذوقمرگیدگی اینجانب (نویسنده وبلاگ دختر شیر و خورشید)  میشن توش ثبت بشه 

امید که مورد پسند همگان افتد

 

 

 

برای شروع اینو می ذارم که چند وقت پیش با دیدن هزار باره فیلمش بعد از سالها کلی خاطره برام زنده شد

 

 

دو 

     دو شب نخوابیدم
ر

     روی ماهت دیدم
می 

     میخواد بیاد بارووووون
فا 

     فال میگیرم اکنووووووون
سُل 

     صلح خیلی بهترهههههه
لا 

     لادن دل می برهههههههه
سی 

     سیرم دیگر از تو
                             خیزو با من ادا کــــــــُـــــــــــن  

 

 

 

می دونم، می دونم اینشو همتون یادتون بود 

اما عمراً این یه تیکه رو کسی یادش باشه:  

 

در دل صحرا خندان گویم لـِی اُو لــِی اُو لـِـی هووو هووو  

 

  

سه‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

 

از اون اکیپ 5نفره دبیرستان 

همونی که هیچ کدوم فکرشو نمی کردیم خام شه، داره عروس میشه 

دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 تبلیغات

 

 

 

آیا می خواهید چشمتان ضعیف شود؟؟

آیا دوست دارید عینکی شوید؟؟ 

آیا از شماره عینک خود خسته شده و بدنبال ارتقاء آن هستید؟؟ 

آیا دوست دارید چشمانتان آلبالو گیلاس ببینند و باباقوری شوند؟؟ 

آیا مایلید دچار کوررنگی شوید؟؟  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کافیست به bubble shooter معتاد شوید 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

%100 تضمینی!!

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 گـَهی زین به پُشت!

 

 

می گفت مامان دختره بهش گفته دختر من ... سالشه و مدرک لیسانسِ ... هم داره و یه ماشین هم زیر پاشه و پدرش هم قول داده براش یه آپارتمان کوچیک بخره 

اگر پسر شما قصد ازدواج داشت خوشحال میشیم با شما وصلت کنیم 

کی بهتر از پسر آقای ...؟؟ 

حرفهاش که تمام شد ماها خندیدیم 

اما با قیافه جدی گفت اتفاقاً بنظر من کار درستی می کنه 

دلیل نداره دخترش بشینه تا یکی بیاد سراغش

وقتی دختر خوبی داره با شرایط خوب، خب حق داره وقتی یه پسر خوب می بینه تلاشش رو بکنه 

وقتی به حرفهاش فکر کردم دیدم بدم نمیگه 

هان؟ شما چی میگی؟

شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 ژانر وحشت یا اعصاب خرد کنی؟!

 

 

نمی دونم چند نفرتون فیلم saw رو دیدید 

اما تبریک میگم به اونهایی که مثل خودم ندیدن این فیلم رو 

بنظر من که اعصاب خورد کنه 

راستش از این ژانر فیلمها اصلاً خوشم نمیاد 

اعصابم نمی کشه 

اولش فیلم hostel2 رو دیدم  

سر صحنه ای که اون دختر احمقه رو شکنجه می دادن، میشه گفت پناه بردم به دستشویی که دورترین نقطه خونه نسبت به تلویزیونه و بعدم دیگه حاضر نشدم ادامه اش رو ببینم

بعد the hills have eyes1 که باز اون قابل تحمل تر بود 

بعد human trafficking که خیلی خیلی اعصابم رو تحریک کرد، اما تا آخرش رو دیدم (یه چیزی تو مایه های خودآزاری) 

اما دیگه تحمل saw رو نداشتم 

کلاً آدمیم که شکنجه و عذاب جسمی خیلی روی اعصابم تأثیر می ذاره 

طوری که حتی سریالهای آبکی تلویزیون ج.ا رو هم که برای 22 بهمن می ساختن نمی دیدم 

نمی دونم، برای بعضیها این فیلمها هیجان انگیزن 

اما من نمی تونم

سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 شرح حال

 

 

حالم خرابه خفن 

اعصاب ندارم اساسی 

از فردا امتحانام شروع میشه 

اونوقت من ساعتهاست دارم توی نت می گردم 

هیچی نخوندم 

حالا هیچی هیچی هم که نه 

در یه حد قابل قبولی خوندم 

اما باز استرس داره می کـُشَتم 

چراش رو هم نمی دونم 

مطمئنم که پاس میشم 

اما باز دلهره دارم 

پس نمی تونه مربوط به امتحان باشه 

از اون طرف اشکم آمده دمِ مشکم 

هی زرت و زورت می زنم زیر گریه 

هرچی هم فکر می کنم که حالا برای چی دارم گریه می کنماا 

به جایی نمی رسم 

بعد یهو گــُر می گیرم، یهو خوبم میشه (یخ نمی کنم، متعادل میشم) 

از فرق سر تا نُک انگشت پام هم درد می کنه  

بیخود به روزهای گل و بلبل ربطش ندید 

روزهای گل و بلبل هر مرضی به همراه داشته باشناااا 

دیگه پرخوری نمیارن

از بعدازظهر همیــــــــــــــــــــــــنجور مشغول خوراکی خوردنم 

از من بپرسید میگم باردارم 

از این بارداریهایی که نه بچه ای در کاره نه بابای بچه ای 

اما تمام علائم بی کم و کاستی سر جاشه 

امروز هم ویار میوه کردم 

از شانسمم هم میوه ندارم توی یخچال 

یعنی هندوانه داشتم که خوردم 

منگو هم دارم که نمیشه بخورم 

دیگه از ناچاری رو آوردم به برگه هلو!!! 

حالا خدا رو شکر حالت تهوع ندارم 

ولی اینجور که من پیش میرم توی قاطی پاطی خوردن، به زودی به اونجا هم میرسم 

دیگه همینا دیگه 

گفتم اگر افتادم مردم بدونید این روزهای آخر هم به فکر شما و این وبلاگ بودم [صدای گریه حضار]  

 

یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

  

 

یه سری آدمها هستن که یهو وارد زندگی آدم میشن 

یه مدت (معمولاً خیلی کوتاه) توی زندگی آدم می مونن 

از قضا موندنشون هم خیلی شدید و پر شوره 

بعد یهو بی هیچ دلیل یا توضیحی غیبشون میزنه! 

بنظرم اینجور آدمها حتی اونقدر نیستن که ازشون بپرسی چی شدن و کجا رفتن و چرا رفتن 

فقط باید به همون سرعتی که توی ذهنت راهشون دادی، از ذهنت بیرونشون کنی 

همین  

 

 

 

جمعه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 فرق می کنه!

 

 

 

شما ممکنه از یه نفر خوشتون نیاد 

باهاش حال نکنید 

خب، در این صورت بهتون حق میدم که ازش دوری کنید و باهاش رفت و آمد نکنید و تماس تلفنی هم نداشته باشید باهاش 

حتی اگر اون شخص از اقوام نزدیک باشه 

اما وقتی همون آدم طی 1 روز 3-2 بار با شماره شما تماس می گیره، معنیش اینه که باهاتون کاری داره 

حالا گیرم با خودتون نه، با پدرتون 

بهرحال کار داره که زنگ می زنه 

حالا اگر شما بازم به تلفنش جواب ندید، این دیگه نهایت بیشعوری شماست  

 

 

 

 

اینو خیلی وقت پیش می خواستم بذارم، اما فکر کردم درست نیست چیزی رو که موقع عصبانیت به ذهنم می رسه اینجا بنویسم 

حالا که عصبانی نیستم و بازم این موضوع توی سرم می چرخه، بنظرم دیگه گفتنش ایراد نداره 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هرکدوم که ناراحتیم، اون یکی هم اخمهاش میره تو هم 

تو اسم اینو چی می ذاری؟؟

چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

 

حمیده خیرآبادی (نادره) هم رفت 

عجب سال نحسی شد این سال 

این چهارمین هنرمند بود 

پنج‌شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 101138

مرجع کد موزیک