X
تبلیغات
رایتل
دختر شیر و خورشید
دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*pegi

سلام

خوبید؟؟

 

اول اینکه شروع ماه رمضان مبارک 

بعد اینکه هوس نموده ایم امروز یه بیوگرافی تصویری از *pegi بگذاریم

امید است که مقبول پسند همگان افتد!!!




ادامه اش رو اینجا بخونید

شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

سلام

خوبید؟؟  

خب دیگه بسه بحث جدی  

یکم بذارید از اتفاقات ناب!!!ی که توی کالج میفته بگم براتون

 

اول اینکه با عرض شرمندگی کلاس ما نصفش افغانن، نصف دیگه اش عرب 

(اکثراً از عراق یا عربستان) 

(باور کنید دست من نبود

 

کلاً 7تا ایرانی هستیم، 4تا پسر، 3تا دختر

باز کلاً 5تا دختریم

3تا ایرانی، 2تا هندی

بعد کلاًتر، 70 نفریم توی کلاس 

 

اونوقت قسمت fun قضیه برادران همزبان افغانند!!!

که نمی دونم چرا هی یادشون میره زبانشون با ما یکیه

(البته که لهجه ما کجا، لهجه اونا کجــــــــــــــــــــــــــــــــا)

 

1. سر کلاس الکترونیک:

-استاد بعد از اینکه مسأله ای رو داده تا حل کنیم:

???all of you found the result

????every body understood

?????is there anyone who wants me to do it on the board

-یکی از برادران افغان:

no sir, we understood

-اون یکی برادر افغان

اِه، چَرا؟؟ پَیْسا گرفتَه بَذار کار کُنَه

من: 

خرده خانم

  

2. توی ELE-lab:

نشستم بین 2تا از برادران افغان

یعنی اول من نشستم وسطِ کلاس

بعد اون 2تا مجبور شدن بشینن دوطرفم

بعد بشدت مشغول صحبت با همدیگه بودن و جاتون خالی!!! از هر دری!!! هم سخن می گفتن 

منم کاملاً سیخ و مستقیم و بدون هیچ حرکتِ واکنشی میخ استاد شدم

یکدفعه یکیشون برگشته به اون یکی میگه:

راستی بعد از این کلاس دیگر کلاس نداریم، باید برویم خانَه

من (کاملاً یهو و بی مقدمه): جدی دیگه کلاس نداریم؟؟؟ پس General English چی؟؟ یعنی کلاسش تشکیل نمیشه؟؟

برادر افغانمون:  نه

بعد 2 ثانیه فکر کرد و قضیه رو برای خودش تحلیل کرد و بعد برگشته میگه:

یعنی شما فهمیدن کرد همه گپ های ما را؟؟؟

من:

 

مسخره ترینِ این عزیزان همزبان هم یکیشونه که اصراراً با همه دوستاش انگلیسی حرف می زنه

بعد اونا فارسی جواب میدناااااا  

باز این از رو نمیره 

بعد نه که منم ته شانس و بخت!!! 

از گند روزگار چشم این عزیز دل ما رو گرفته 

هی از اول تا آخر کلاس نگاه می کنه

بعد تا نگاهم بهش میفته لبخند ملیح می زنه و کراواتش رو صاف می کنه

خرده خانم هربار رسماً میمیره از خنده با این حرکتش 

 

^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^v^

 

* خرده خانم همکلاسیمه

کوشولو متولد 69، همسن دردونه است

یعنی رسماً جای بچه امه 

  

* ماسک، اگر از اینورا رد شدی آدرست رو برام بذار لطفاً 

 GoodlucK 

*PegI

 

 

 

 

  

 

 

 

 

یه "پا" که از شدت درد داره می ترکه 

یه "اعصاب" که شدیداً درب و داغونه و هی دنبال پاچه می گرده که بگیره 

یه "روحیه" که رفته تعطیلات و دور و بر ما نیست   

یه "افسردگی بیخود" که دلیل خاصی هم نداره

یه "دختر" که حوصله هیچ کدوم این مسخره بازیا رو نداره و می خواد که زودتر برگرده به حال عادیش 

لعنت به این روزای کذایی... 

 

چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 ول کن نیستیم

 

سلام

خوبید؟؟ 

 

اول اینکه بابت اون وُله پایین بســــــــــــــــــــیار معذرت می خوام

بچه ذوق زده شد نفهمید وسط بحث جدی که خودش راه انداخته نباید بساط نیناش ناش راه بندازه 

 

دوم اینکه دوست جون و آقای محترم از تمام دوستانی که از طریق تلفن، فکس، PM، E-mail، msg و کامنت تبریک گفتن، تشکر بسیار کردند و خیلی غلیــــــــــــــــــــــــــــظ فرمودند ان شاءلله قسمت شما هم بشه (جان عمه هاشون)

 

سوم اینکه بریم سر بحثمون

البته که دوست نداشتم ادامه بدم

اما انگار یکم سوءتفاهم یا سوءبرداشت پیش آمده برای دوستان

 

جناب سید عزیزمون فرمودند که این پستها توی وبلاگهای شخصی نویس نوشته میشه (که خب البته کاملاً درسته و من هم غیر از این نگفتم)

دیگه اینکه موافق این بود که کسی مشکلی رو که براش پیش آمده توی بلاگش بیان کنه و از دیگران نظر و کمک بخواد 

یا مثلاً نقطه جان عقیده داشت که این خوبه که مسائل رو برای دیگران مطرح کنیم تا نتیجه بهتری بگیریم

یا منم مجنون عزیز گفت شاید نویسنده فکر می کنه دیگران بیشتر از خودش می فهمن و می تونن یه راه حل خوب جلوی پاش بذارن

یا سارا خانم عزیزمان هم فرمودند که خواستن راه حل از دوستانی که تا حالا ندیدیشون گاهی خیلی شیرینه

یا مژده  جون گفت که اینجور بحثها اگر از راه منطقی پیش بره خوبه و باعث میشه آدم درگیر مسائل مفیدی بشه

یا مثلاً شوکول جان فرمودند تولد عید شما مبارک

که البته ربطی به بحث ما نداشت!!!! 

 

البته که فرمایش همه این دوستان صحیح

اما فکر کنم متوجه منظور من نشدید

یا من نتونستم درست توضیح بدم

من اصلاً منظورم کسایی نبود که مشکلی یا موضوعی رو مطرح می کنن و نظر یا همفکری دیگران رو می خوان

که اتفاقاً این خیلی هم خوبه 

خیلی وقتا شاید خیلیهامون از همین راه تونستیم برای موضوعی تصمیم خیلی خوبی بگیریم

 

عزیزان من!!!

منظور من کسایی بود که عقاید شخصیشون رو درباره شخصی ترین مسائلشون بیان می کنن و یجورایی اصلاً نظر کسی رو هم نمی خوان و بیشتر هدفشون اینه که عقیده خودشون رو توجیه کنن

درحالیکه اصلاً نیازی به بیان بعضی چیزا نیست که حالا آدم بخواد توجیهش هم بکنه

 

بعد بدیش اینه که بقول Ary@n عزیز یجوری متنشون رو می نویسن که آدم مجبوره یه چیزی بگه بهشون

اینجاست که اگر شما مخالف نظر نویسنده محترم باشید، یا به عقب موندگی متهم میشید یا هرزگی

 

نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه؟؟ 

کاش میشد برای مثال یه لینک این مدلی براتون بذارم تا ببینید چه غوغا و بلبشوی افتضاحی راه میفته اینجور وقتا

 داش آکل عزیز هم یه موضوعی رو گفت اونم اینکه هرکسی دید و  کانسپت خودش رو نسبت به قضایا داره 

کاملاً درست میگه

اما حرف من اینه که لازم نیست حتماً نظر و عقیده مون رو راجع به هر مسئله ای توی بوق و کرنا کنیم و اصرار هم داشته باشیم که خودمون و عقیده مون رو اثبات کنیم به زور

 

یه موضوع دیگه هم توی کامنتها بود که یکم باهاش مخالفم

مژده و سارای عزیز گفتن که هرکس اختیار وبلاگ خودش رو داره و نمیشه به آدمها خرده گرفت که چرا فلان چیز رو توی وبلاگشون می نویسن و بقولی 4دیواری-اختیاری

 

راستش با این قسمت اصلاً موافق نیستم

وبلاگ یک مکان مجازی عمومیه

وقتی شما افکار و احساساتت رو توی یک صفحه اینترنت می ذاری، درواقع داری با دیگران share می کنیشون

از اونجایی هم که حیات یه وبلاگ به خواننده ها و بیننده ها و کامنت گذارهاش بسته است، نمیشه گفت من هرچی دوست دارم می نویسم و نظر دیگران هم برام مهم نیست

 اگرنه که خب آدم یه دفتر صد برگ می گیره و حرفهاش رو اونجا می زنه و دیگه وسط وبلاگ جار نمی زندشون

 

بهرحال

از همه عزیزانی که لطف کردن و نظرشون رو نوشتن بسیار بسیار ممنون و متشکریم

هرچند که جای چندتا از دوستان هم که دوست داشتم بدونم نظرشون رو، خالی بود

 

GoodlucK 

*PegI

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 خب که چی؟؟

 

سلام

خوبید؟؟ 

 

راستش یه مدته یه موضوعی هی روی اعصابم راه میره 

هی می خوام بنویسمش

هی میگم ولش کن

باز هی می خوام بنویسمش

باز میگم....

اما می نویسم

دوست دارم نظر شما رو هم بدونم

 

خیلی دیدیم توی وبلاگها که نویسنده یه موضوع رو مطرح کرده و نظر خواننده هاش رو خواسته

تا اینجاش ok

اما گاهی موضوع مورد بحث یه مسئله کاملاً شخصی میشه

میشه یه چیزایی که فقط و فقط به خود شخص مربوط میشه و یه مسئله کاملاً درونی و فردیه و به هیچکس دیگه مربوط نیست

 

e.g، اینکه من به وجود قدرتی برتر و ماوراء هر چیز موجود در این دنیا اعتقاد دارم یا اینکه معتقدم چنین نیرویی وجود نداره و همه چیز کاملاً تصادفی بوجود آمده، چه تأثیری می تونه توی افکار و احساسات شمای خواننده بذاره؟؟

یا اینکه من دوست دارم با دوست پسرم رابطه داشته باشم یا نه، چی ممکنه به خواننده وبلاگ من اضافه کنه یا ازش کم کنه؟؟

اصلاً چه فرقی داره به حال شماها؟؟

 

اینکه من بیام توی بلاگم نظر شخصی خودم رو راجع به یه موضوع شخصی بنویسم

بعد یا سعی کنم با عامی و عقب مونده خوندن دیگران کار خودم رو توجیه کنم، یا بقیه رو به نادانی و هرزگی و هزارتا چیز دیگه متهم کنم، واقعاً چه لطفی می تونه داشته باشه؟؟

 

بعد موضوع آزاردهنده تر اینه که اینجور وقتها خواننده ها دو دسته میشن

یه دسته موافق، یه دسته مخالف

دسته موافق با قربون صدقه تعریف و تمجید (گاه بیخودی) سعی می کنن بنحوی خودشون رو به خواننده بلاگ نزدیک نشون بدن (درحالیکه گاهی وقتها کاملاً حس می شه که طرف یا از کُل موضوع مورد بحث چیزی نفهمیده، یا کلی زور زده که خودش رو موافق نشون بده)

دسته دوم هم با انواع و اقسام ترفندها، از بحث منطقی و زبون خوش گرفته تا دعوا و بد و بیراه و توهین، سعی می کنن حالیِ نویسنده کنن که اشتباه می کنه

 

بعد این وسط نتیجه چی میشه؟؟

هیچی

نه کسی می تونه کسی رو قانع کنه

نه این وسط اطلاعات و آگاهی مفیدی جابجا میشه

نه تهش کسی به جایی میرسه

فقط یه مشت الفاظ و القاب محترمانه و غیرمحترمانه بین افراد رد و بدل میشه

 

خب حسن این کار چیه؟؟

یعنی من دوست دارم بدونم نویسنده های اینجور متنها دقیقاً از گذاشتن همچین پستی توی بلاگشون چه هدفی رو دنبال می کنن؟؟

دلم می خواد بدونم شما راجع به این مسئله چی فکر می کنید.

 

 

GoodlucK

*PegI

جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 منم بازی

 

سلام

خوبید؟ 

 سمانه عزیزم من رو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده

"خاطرات 14 سال پیش"

 

راستشو بخواید اول کلی فکر کردم تا یادم بیاد اصلاً 14 سال پیش چند ساله بودم و کجا بودم و موقعیتم چطوری بود 

آخه می شناسید که حافظه منو

نگفتم؟؟

حافظه من با کُندُر کار می کنه که اونم یادم میره بخورم!!!! 

 

بهرحال بعد از کلی فکر و بررسی، یادم آمد که اون موقع من 10 ساله بودم و کلاس چهارم دبستان! 

 

از مدرسه که هیچوقت خاطره خوبی نداشتم و ندارم 

 

بهترین و صمیمیترین دوستم هم کسی بود که سایه همدیگه رو با تیر می زدیم و همش با هم جنگ و دعوا داشتیم 

 

توی خونه هم اون وقتا همش با دردونه سر دعوا و ناسازگاری داشتیم و چه بلاهایی که این فسقلی سرم نیاورد 

 

اما یه چیزی که خیلی روشن توی ذهنم آمد، اولین تجربه عشقی!!! بود که توی اون سن طعمش رو چشیدم

یادمه اون وقتا از یه پسره خوشم میامد که اسمش رضا بود

کشته مرده قیافه و استایلش بودم 

تیپش هم تو همون عالم بچگی بنظرم خوب میامد 

البته که هیچوقت جرأت نکردم جز به همون دوست صمیمیم قضیه رو بگم

اما قشنگ یادمه که سعی می کردم همش توی چشمش باشم و یجورایی توجهش رو جلب کنم 

هیچوقت نفهمیدم که متوجه اونهمه تلاش من شد یا نه

اما بهرحال اولین کسی بود که وقتی نگاهش بهم میفتاد هول میشدم و دست و پامو گم می کردم 

خوب یادمه که یه شعر 2 بیتی هم براش گفته بودم و نوشته بودم روی یه تکه کاغذ و ته کشو خرت و پرتهام قایمش کرده بودم  (شعرشم قشنگ یادمه، اما اگر فکر کردید میگم چی بود باید بگم سخت در اشتباهید. فکر کن که من اون مزخرفات رو اینجا بنویسم!!!)

که یه روز نمی دونم چی شد که بابا رفتن سر اون کشو و اون کاغذ کذایی رو پیدا کردن و بهم گفتن اولین و آخرین باری باشه که همچین چیزی توی وسایلت پیدا می کنم

 

این عاقبت اون عشق احمقانه بود و بعدم خیلی زود همه چیز فراموش شد

 چند سال بعدش که رضا رو دیدم کلی خودم رو بخاطر سلیقه بدم سرزنش کردم 

 

بهرحال این واضح ترین خاطره ایه که توی ذهنم مونده

 

نمی دونم کیا بازی نکردن 

اما هرکس بازی نکرده و دوست داره بازی کنه از طرف من دعوته 

 

 

*PegI

چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

هرچه هستم 

 

ببین!

من اگر از تو خوشم میاد

یا حتی بهت علاقمندم

بخاطر همینه که هستی

یعنی تو رو اینجوری دیدم و به دلم نشستی

یعنی اگر به هر دلیل و به هر شکلی عوض شی

اینی که هستی نباشی

حتی اگر این تغییر کم و کوچک باشه

خب دیگه اون کسی نیستی که منو جذب کرده

حالا اگر قراره تو از من خوشت بیاد

منم توقع دارم از همینی که هستم خوشت بیاد

می فهمی

یعنی اگر من تغییر کنم که دیگه من نیستم

میشم یه آدم دیگه

میشم یه شخص متفاوت

خب دیگه چه فایده ای داره که تو خوشت بیاد یا نه

مثل این می مونه که بگی از یه آدم دیگه خوشم آمده

این کجاش لذت بخشه؟؟

من تو رو همینجوری دیدم و خوشم آمد

ترجیح میدم اونی هم که من رو می بینه و به دلش می شینم

من رو همینی که هستم بخواد

نه اونی که خودش دوست داره

می فهمی؟؟

برای همینه که با اینکه خوشم میاد ازت و تحسینت می کنم

اما حاضر نیستم برای جا شدن توی دلت بشم یکی دیگه

و عوض کنم افکارم، اخلاقم، عقایدم، عادتهام، سلیقه ام و کلاً خودم رو

ترجیح میدم یه علاقمند خاموش باقی بمونم

تا اینکه بشم یه مورد علاقه پوست انداخته و رنگ عوض کرده... 

 

*PegI

دوشنبه 19 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 

توی زندگی هرکسی

آدمهای زیادی میان و میرن

 

بعضیها رو فقط 1 بار می بینیم

(توی خیابون، تاکسی، مطب دکتر، فروشگاه، یه مهمونی...)

ممکنه یه گپ کوچولو هم باهاشون داشته باشیم

یا حتی یه برخورد تلخ

اما اصلاً توی زندگیمون تأثیر گذار نیستن

(بجز موارد استثنا)

حس خاصی نداریم بهشون

حتی ممکنه بعد چند دقیقه فراموش بشن

 

 بعضیها رو گهگاه می بینیم، یا شاید حتی اغلب اوقات

(مثلاً توی صف شیر، توی حیاط مدرسه-دانشگاه، توی  راه پله های محل کار، توی کوچه و...)

با اینکه اغلب حس خاصی نسبت به این آدمها نداریم

اما مثلاً نبودنشون برای یه مدت طولانی، یا تغییرات مشخصی که  درشون بوجود میاد توجهمون رو جلب می کنه

گاهی حتی نسبت بهشون کنجکاو هم میشیم

 

بعضیها رو یکم بیشتر می بینیم

(مثلاً همکارامون، همکلاسیهامون، همسایه هامون...)

دیگه حسی که نسبت به این افراد داریم فقط کنجکاوی نیست

تقریباً میشه گفت به "حضور داشتنشون" وابستگی پیدا می کنیم

(شایدم حتی به خودشون)

راجع بهشون، اخلاقیاتشون، افکارشون، عادتها و عقایدشون کمابیش یه چیزایی می دونیم

یعنی یه شناخت نسبی پیدا می کنیم

شاید حتی بشه گفت یکمی هم حسمون نسبت به این آدمها رنگ و بوی عاطفی بگیره

اما بازم روی زندگی ما تأثیر چندانی نمی ذارن

گیرم گاهی راجع بهشون فکر می کنیم، 

یا حتی نگرانشون میشیم

یا برای موفقیتها و شادیهاشون شادی مختصری هم می کنیم

اما دست و دلمون نمی لرزه براشون

 

یه عده دیگه ای هستن که روابطمون باهاشون گرمتر و نزدیکتر از این میشه

کسایی که برخوردهامون باهاشون بیشتره، حسی که نسبت به هم داریم قوی تره، شناختمون هم از همدیگه کامل تره

اینجا دیگه فقط وابستگی بهشون نداریم

دلبسته هم میشیم

اسم اینجور افراد رو می ذاریم دوست

کسایی که اکثراً شریک شادی و گاهی هم شریک غمهای همدیگه هستیم

اما یه قانون نانوشته میگه که معمولاً توی چنین جمعی باید خنده ها رو برد

شاید برای همینه که معمولاً توی جمع دوست ها اوقات خوبی رو می گذرونیم

 

توی قدم بعدی دایره ارتباطاتمون تنگ تر میشه و می رسیم به دوستهای صمیمی

معمولاً تعداد دوستهای صمیمی کمه

در حد یک یا دو

دوست صمیمی برای آدم تبدیل به یک دغدغه میشه

براش نگران میشی

برات مهم میشه

نسبت بهش احساس مسؤلیت می کنی

ازش توقع هم داری

یه رابطه حسی نسبتاً عمیق

دوست صمیمی کسیه که با خیال راحت حتی گریه هات رو هم براش می بری و بجا، انتظار دلداری و همدردی هم داری

یعنی می خوام بگم فقط برات وسیله شادی و سرگرمی نیست

می تونی به شکلی نسبتاً کامل از نظر احساسی بهش اعتماد کنی

 

توی همه این روابط

همیشه یه خط قرمز دور خودت رسم می کنی

این خط قرمز در مواجهه با آدمهای مختلف ممکنه کمرنگ یا پررنگ بشه

یا مثلاً محدوده اش تغییر کنه

اما از بین نمیره

یعنی همیشه اون حریم شخصی خودت رو حفظ می کنی

همیشه یه چیزی اون ته تهای ذهنت هست که دوست نداری ازش با کسی حرف بزنی

دوست نداری کسی بدونه چنین دغدغه ای هم داری

دوست نداری لو بره و کسی ازشون با خبر شه

حتی صمیمی ترین دوستت

نزدیکترین کَسِت

چون آدم فکر می کنه هیچکس به اندازه خودش درکش نمی کنه

هیچکس به اندازه خودش نمی فهمه مسئله اش رو

چون نمیشه برای کسی بطور کامل توضیح داد و هیچکس هم نمی تونه در آن واحد تمام اونچه که توی ذهن شما می گذره رو بفهمه و بقولی خودش رو جای شما بذاره و بعد فکر کنه

 

اما "گاهی" و "به ندرت" و "خیلی کم" و "در موارد نادر" شخصی وارد زندگی آدم میشه که انگار نیمه دیگه خود آدمه

افکارت رو می فهمه

احساست رو حس می کنه

علاقمندیهات رو دوست داره

وقتی براش از شادیت میگی، با تک تک سلولهاش این شادی رو حس می کنه

وقتی براش از غمت میگی، با همه وجود غمگین میشه

بدون اینکه زحمتی بکشی 

بی هیچ تلاشی

بدون صرف انرژی

بی هیچ توضیحی

همه ی تو رو می فهمه و حس می کنه

انگار جزئی از وجودته

کم کم انگار با هم یکی میشید

همونی که بهش میگن "یک روح در دو بدن"

دیگه در برابر این آدم چیزی به نام حریم شخصی نداری

یعنی نیازی نداری چیزی رو ازش پنهان کنی

همونطور که از خودت پنهان نمی کنی

این آدم میشه تکه ای از خودت

دیگه احساست نسبت بهش صمیمیت و دلبستگی و این حرفها نیست

مگر میشه آدم به خودش دل ببنده یا با خودش صمیمی شه؟

نه!!!

اون چه که هست خیلی خیلی فراتر از این حرفهاست

وجود چنین کسی توی زندگی آدم یه نعمته

یه جورایی دلت قرصه انگار

که هر وقت

هر هیجانی که قلبت رو بگیره

هر فکری که ذهنت رو مشغول کنه

هرچیزی

کسی هست که بتونی حست رو باهاش شریک شی

کسی هست که تو رو با تمام هیجاناتت می فهمه

و این بهترین و بزرگترین آرامش خاطر آدم میشه

وقتی همراهی برای بدوش گرفتن تمام احساسات و افکارت داری

خوب و بد

مثبت و منفی

غرورآمیز و شرم آور

ساده و پیچیده

عمیق و سطحی

می تونی با خیال راحت هرچیزی که توی ذهن و قلبت تلنبار شده باهاش درمیون بذاری

و این آدم برات عزیز میشه

مثل خودت

مثل وجودت

و داشتن چنین کسی نعمت بزرگیه که به لطف خدا من داشتم

گُلی که توی 3 سال گذشته از هر کس دیگه ای بهم نزدیکتر بوده و یکی از بهترین آدمهای زندگیمه...

... امروز، 17 امرداد، تولد این عزیز دلم بود 

 

نازنینم، تولدت مبارک

 

 

 

*PeGi

شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 

دلم می خواد بخوابم

فقط 1 ساعت

4 شبانه روزه که دلم می خواد بخوابم

فقط 1 ساعت

 

خواهش می کنم 

فقط 1 ساعت... 

  

 

اضافه شد:

ممنون از همه که گفتید بخواب  

اگر بتونم حتماْ‌ می خوابم 

4 شبه که بی خوابی داره دیوونه ام می کنه 

نه خسته ام، نه خوابآلو 

اما کاملاً بدنم داره تحلیل میره و اینو قشنگ حس می کنم 

حتی نمی دونم مال چیه 

ناراحتی جسمی؟؟ 

ناراحتی روحی؟؟ 

اما هرچی هست بد دردیه

پنج‌شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

زنده ام!!! 

 

 

سلام 

خوبید؟؟ 

 

ببخشید 

یه دو هفته ای بود که نتم قطع بود و پول نداشتم وصلش کنم 

 

*همش دو هفته نبودماااا

چرا این وبلاگستان اینجوری بهم ریخته؟؟؟؟؟ 

چرا همه اسباب کشی کردید؟؟؟؟

بعد یواشکی کامنت می ذارید که من رفتم فلان جا، اما به کسی نگو

بعد لینک هم نکن

خب یدفعه بگید خودتم نیا دیگه!!!!!! 

 

توی این دو هفته اتفاقای زیادی افتاده 

اما مزه اش رفته دوست ندارم تعریف کنم 

بعضیاشو میگم 

 

*عجیبترینش این بود که آقای خنده یهو رفت ایران 

یعنی یه روز دوست جون زنگ زد که خبر داری آقای خنده آمده بنگلور؟؟ 

(آخه آقای خنده گوآ زندگی می کنه) 

گفتم نه!!! پس فردا ناهار بیاید خونه من که همدیگه رو ببینیم 

بعد زنگ زدم به آقای محترم گفتم شنیدم آقای خنده آمده 

گفت آره اما انگار که نیامده  

گفتم چطور؟؟؟؟  

گفت آخه داره برمی گرده امشب 

فکر کردم داره برمی گرده گوآ 

بعد دوست جون گفت نه داره میره ایران 

فکر کن!!!!!!!!!! 

همون روز یهو تصمیم گرفته بود برگرده ایران 

(آخه یه مشکلی پیش آمد که بهترین راهش همین برگشتن بود)

بعدم بدو بدو رفته بودن بلیط خریده بودن 

شب رفتیم خونه آقای محترم که با آقای خنده خداحافظی کنیم 

فکر کن که ساعت 3 پرواز داشت، قرار بود 1 از خونه بره 

بعد 1:15 نشسته بود روبروی ما پاهاشو دراز کرده بود انداخته بود روی هم می گفت من یه بار همین شکلی یه پرواز miss کردم 

ما رو میگی 

به زور فرستادیمش رفت 

از همون روز هم هیچ خبری ازش نداریم 

به آقای محترم گفتم غلط نکنم باز از پروازش جا مونده 

 گفت نه، من خودم تا دم در هواپیما بردمش!!! 

گفتم پس حتماً توی شیراز گیر کرده  (آخه بلیط تهران گیر نیاورده بود قرار بره شیراز بعد تهران) 

خلاصه که الآن هیچ خبری ازش نیست 

 

*خبر بعدی اینکه رفتم گلدون خریدم 

این توصیه سارا بود 

چند وقت پیش دید من حالم بده

گفت یه گلدون بخر ازش مراقبت کن 

منم رفتم 3 تا خریدم 

 بعد اینقدر ذوق می کنم براشون 

اینقدر قربون صدقه شون میرم

یکیش کاکتوسه 

یه گلای نازی دارههههه 

یکیشم خیلی آشناستاااا 

اما هرچی فکر می کنم یادم نمیاد اسمشو 

اون یکی رو هم اصلاً نمی شناسم 

بعد همین که نمی شناسمش حالش اصلاً خوب نیست 

طفلی از بس روز اول باد خورد که همه سیستمش ریخت بِهم 

حالا شاید بعداً عکساشونو گذاشتم 

این عکسم توی همون گل فروشیه گرفتم 

اگر جا داشتم حتماً نیلوفر می گرفتم 

 

*راستی یه واژه نامه بدم خدمتتون 

دوست جون اولین و بهترین دوستیه که توی بنگلور پیدا کردم 

از توی خیابون همدیگه رو پیدا کردیم 

یعنی بابا پیداش کرد برام 

یه روز داشتیم با بابا می رفتیم کالج، دیدیم یه دختر ایرانی داره از کالج میاد 

بابا هی گفت برو باهاش صحبت کن یه سری سوالایی که داری رو بپرس ازش 

منم هی می گفتم حالا باشه بعداً (همیشه توی شروع کردن یه ارتباط مشکل دارم

بعد همینجور که داشتیم چونه می زدیم دیدیم بابا نیست 

نگاه کردم دیدم داره با همون دختر ایرانیه حرف می زنه و ازش راجع به فرستادن پول و این چیزا می پرسه 

بعد منم یه چندتا سوال بیخود که اون موقع یادم آمد رو پرسیدم و بعدم شماره دادیم و رفت 

دو شب بعدش msg زد که پگی جان خوبی؟؟ چیزی لازم نداری؟؟ اگر کاری داشتی بگو 

با این msg عاشقش شدم 

حالا بهترین دوستمه 

خیلی هم دوستش دارم 

آقای سختگیر، آقای محترم و آقای خنده هم همه دوستای دوست جون بودن که حالا دوستای منم هستن 

یکی دیگه هم هست 

آقای بیخیال!!!! یعنی اینقدر این بشر بــــــــــــــــــــــــــــــــــیخیاله که حد نداره 

قبلاً با هم کلاس زبان می رفتیم (همون آقای همکلاسی سابق) 

 همشون بچه های فوق العاده سالم و خوبی هستن 

همشون رو دوست دارم 

توی این شهر و کشور غریب یجورایی خانواده ام شدن

همین دیگه 

کلاً یه اکیپ 6 نفره هستیم که البته به دلایلی پرت و پلا داریم میشیم 

اینم برای اونایی که پرسیده بودن گفتم 

  

*1 ماهی هست که مریضم و خوب نمیشم 

دیشب بالاخره رفتم دکتر 

دکتره میگه چی شده؟؟ 

میگم سرفه می کنم 

میگه گلوت هم درد می کنه؟ 

میگم نه 

میگه بینیت هم مشکل داره؟؟ 

میگم نه 

میگه سینوزیتهات درد می کنه؟؟ 

میگم نه 

میگه آسم داری؟؟ 

میگم نه 

میگه اسپری استفاده می کنی؟؟  (از اسپری های تنفسی منظورش بود) 

میگم نه 

میگه دل درد هم داری؟؟ 

میگم نه 

میگه اسهالی؟؟ 

میگم نه 

میگه تب داری؟؟ 

میگم آره یکم

میگه وقتی سرفه می کنی ... داری؟؟ 

میگم آره یکم 

میگه ... ؟؟ 

میگم ... 

میگه از کجا آمدی؟؟ 

میگم ایران 

میگه دانشجویی؟؟ 

میگم آره 

میگه کجا درس می خونی؟؟ 

میگم Bangalore univercity, ... college 

میگه چی می خونی؟؟ 

میگم ...

آخرشم گفت OK، میری خونه بخور میدی by yourself!!!!! 

بعدم آب نمک قرقره می کنی by yourself!!!!! 

بعدم برای خالی نبودن عریضه یه قرص سرماخوردگی داد!!!!!! گفت 3 روز، 3 بار در روز می خوری 

بعد برگ قرصش 10تاییه، 1دونه اش رو جدا کردن که مبادا من یه قرص اضافه بخورم!!!!!!!!! 

آخرشم گفت تو مشکل ژنتیکی داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

خلاصه که اینقدر حس خوبی دارم از اینکه رفتم دکتـــــــــــــــــــــــــــــر که نگوووووووووو 

  

*از امروز کلاسام شروع شد 

دیگه باید صبحا برم مدرسه 

تـــــــــــــــــــــــــــازه می فهمم این لهجه هندیا موقع انگلیسی حرف زدن چَنی افتضاحه!!! 

خدا به داد برسه  

از این به بعد فقط بعد از ظهرا میام 

اونم اگر بشه

یعنی کمرنگ میشم 

اما بیرنگ نمیشم

بیخود به دلتون صابون نزنید 

 

*دیشب خونه ی آقای محترم فیلم "چه کسی امیر را کشت" رو دیدیم

بقول آقای محترم "پسر، خدا بود!!!"

همه فیلم توسط بازیگرا روایت میشه

انگار فقط دارن تعریف می کنن برات

بعد بنظرم بهترین بازی مال خسرو شکیبایی بود

(خدا رحمتش کنه)

الناز هم که هیچی

عشق منه 

عاشق قیافه شم

بعد اینقده خوشم میاد که اینقدر لاتهههه!!! 

 

همین دیگه 

دیگه حال نوشتن ندارم  

 

مراقب خودتون باشید 

 

GoodlucK 

*PegI

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم یه جایی گیر کرده که هیچ چاره ای نداره... 

 

سه‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 100339

مرجع کد موزیک