دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست


*

دختر شیر و خورشید بشدت احساس شرمندگی می کنه

اعتراف می کنه که وقتی چیزی اینجا می نویسه زیاد حواسش نیست که چه کسایی اینجا رو می خونن

یا در واقع اصلاً حواسش نیست که کسی اینجا رو می خونه

دختر شیر و خورشید این چند روز گذشته بشدت تحت تأثیر سندرم "روزهای گل و بلبلیسم" قرار داشته و حال و اوضاعش اصلاً سر جاش نبوده

دختر شیر و خورشید خوب می دونه عذرخواهیش بدرد خودش می خوره

اما با اینحال باز هم عذر می خواد.

یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

سنگینی بار امانتت داره از پا درم میاره



[حذف شد]


دختر شیر و خورشید این روزها دلش مامان و بابا و دردونه اش رو می خواد

اما ...


خلاصه که اگر این روزها از دختر شیر و خورشید بپرسید چطوری؟ میگه که خوبه


شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

نمی دونم چند نفرتون با من موافقید

اما تئوری من اینه که فلسفه ص.یغه و عقد اینه که هر دو طرف، بخصوص زن، در حضور چند شاهد آمادگی و رضایتشون رو برای زندگی مشترک با یک نفر دیگه و بخصوص ه.مخوابگی و داشتن روابط ج.نسی اعلام کنند

حالا فکرشون بکن که چه جنایت و جرم بزرگی مرتکب میشن پدر و مادرهایی که دختر کوچک از همه جا بیخبرشون رو از اتاق بازیش بیرون می کشن و به اتاق "همسر" سُرش میدن

بی هیچ آگاهی و اطلاعی

یادمه خوندم جایی که دختری رو توی سن کم شوهر میدن، شب عروسی دختر وقتی می بینه مردش قصد ه.مخوابگی باهاش رو داره اول شروع می کنه به التماس که ما آبرو داریم و با عفت من بازی نکن و ... اما خب مرد مرد بوده و این حرفها براش بی معنی

اون شب می گذره و دختر بخت برگشته قبل از طلوع آفتاب بخاطر آبروی پدر(؟) و مادر(؟) بی لیاقتش خودش رو آتش می زنه و می میره

دردناکه، نه؟

البته که دردناکه

مقصر کیه؟؟

بنظر من اولین مقصر پدر و مادر احمق و نادانی هستن که به فرزندشون آگاهی لازم راجع به چنین مسأله مهمی رو نمی دن، اون هم وقتی اعتقاد دارن که دختر رو باید زود شوهر داد

مقصر بعدی هم اون مردیه که از همون شب اول بقولی می خواد میخش رو محکم بکوبه و مردیش رو ثابت کنه و خواست، احساس و شرایط روحی همسرش براش هیچه و حتی تحمل یک شب، یا چند ساعت رو هم نداره تا چیزی رو که پدر و مادر دختر درش کوتاهی کردن برای اون دختر که قراره از حالا شریک و همراه و همسرش باشه روشن کنه

مدرسه و جامعه و این چیزها رو هم فاکتور می گیریم که اصولاً در اینجور موارد تعطیل و خارج از باغند و کوچکترین حسابی نمیشه روشون باز کرد

بعد حالا چطوره که رابطه دختر و پسری که همدیگه رو دوست دارن و با عشق و رضایت روح و جسمشون رو در اختیار هم قرار میدن اسم ز.نا می گیره؟؟

جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*




































شما!
خیلی بی انصافی...

چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*


آدمی که همه زندگیش توی پسر خلاصه میشه

آدمی که به هر پسری که از جلوش رد میشه بعنوان دوست پسر نگاه می کنه و اینجوری روشون قضاوت می کنه

آدمی که وقتی بهش میگی از فلانی خوشم میاد، پسر خوبیه میگه اَییییی هیکلش خیلی افتضاحه یا وقتی بهش میگی آخی، فلانی چه پسر با معرفتیه میگه اَه اَه حالم از تیپ و قیافه اش بهم می خوره، تو هم با این سلیقه ات

آدمی که نمی تونه پسرها رو به چشم انسان ببینه

آدمی که هر لحظه چشمش می گرده دنبال این پسر و اون پسر و کلاً هم هیچ چیزی حالیش نیست و به هیچکس هم رحم نمی کنه

آدمی که خودش رو خفه می کنه و با یکی دوست میشه، بعد کل دوستیش به 24 ساعت هم نمی رسه و اون طرف رو مثل سیب گاز زده و نیم خور کرده می ندازه دور

آدمی که هروقت کارت داره آویزونت میشه و تا هرجا که لازم داشته باشه می کشدت، بعد هروقت کارش داری یا ناز می کنه، یا غر می زنه، یا برات اَه و پیف می کنه تا جایی که پشیمون شی

آدمی که با صمیمی ترین دوستش سر حسادتهای بچگانه و احمقانه قهر می کنه و کینه به دل می گیره

آدمی که زنگ می زنه و التماس می کنه که بیاد خونه ات (حتی اگر بهش بگی دارم میرم جایی، با اینکه می دونه چقدر دوست داری بری باز میگه حالا این یه بارو بخاطر من نرو) بعد پامیشه میاد و تمام مدتی که توی خونه ات هست پای F.B می شینه و برای خالی نبودن عریضه هم چند دقیقه یکبار میگه ناراحت نباش الآن میرم

آدمی که وقتی حساسیتهات رو می دونه، با بیرحمی و بدجنسی تمام دست می ذاره روی نقطه ضعفت و اشکت رو درمیاره

همچین آدمی با دنیای کوچک و cheap و مسخره اش بدرد دوستی با من نمی خوره

توی دنیای حقیر اینجور آدمها خفه میشم

می خوام سعی کنم بکشم بیرون از دنیای بی ارزشش

چهارشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

شب خاطره



از دو سه هفته پیش براش برنامه ریزی کردی

توی این مدت کلی همه چیز رو توی ذهنت تصویر کردی

کلی نوستالژیت بالا و پایین شده و از ذوق بغض کردی

هرچند همش ته دلت یه ترس مسخره کوچیک بوده که اگه نشه؟؟!

حتی با اینکه برات پرداخت هزینه اش هم خیلی راحت نبوده، اما بی هیچ فکری پرداختش کردی

گفتی یه شبه و شاید هیچوقت دیگه تکرار نشه

حالا وقتش رسیده

کلی به خودت رسیدی و نشستی با بقیه منتظر

DJ هی جَو میده

هی شلوغش می کنه

تو هی استرس می گیری

هی دیگه نمی تونی بشینی سر جات

هی شروع می کنی نشسته رقصیدن

بعد DJ آهنگش رو قطع می کنه و گروه موزیک شروع می کنن

هی نوستالژی و استرس و هیجان و خوشحالی با هم قاطی میشن

آهنگ هی اوج می گیره

هی دلت می خواد زودتر بیاد و با هم بخونید

بالاخره میاد

توی صدم ثانیه بغضت می گیره و بغضت می ترکه و اشکهات می ریزن

بعد باهاش، با بقیه، با همه

همه با هم می خونین

بلا ای بلا دختر مردم

بلا ای بلا بوی گل گندم...

بعد شب بینظیرت که دو سه هفته است منتظرشی شروع میشه

تک تک ترانه هایی که از بچگی تا همین حالا باهاشون خاطره داری رو با هزار نفر دیگه همصدا می خونی


وقتی اون داد می زنه

کی بچه تهرونه

تو با هزار نفر دیگه تو جوابش داد می زنی

ما بچه تهرونیم

اون میگه

کی عاشق ایرونه

تو و همه با هم داد می زنین

ما عاشق ایرونیم


یا وقتی باهاش همصدا میشین

دونه دونه

ذره ذره

اشک آسمون می باره

گله دارم از خداوند

اگه باز تو رو نیاره


یا وقتی با صدای زنده و نزدیک می خونه

نبینم که باز نشستی

منتظر چی هستی

تو جشن و شب نشینی

باید پاشی برقصی

و تو مثل همیشه، اما اینبار خیلی خیلی پرشور تر از همیشه می رقصی


یا وقتی برات می خونه

دختر ایرونی مثل گله

چه رنگ و رویی داره

نگو کی از کی بهتره

هر گل یه بویی داره

و تو مثل همیشه غرق شوق و غرور میشی


یا وقتی بیاد آغاسی می خونه

آمنه

چشم تو

جام شراب منه

و سین از ذوق اشک توی چشمش جمع میشه چون یه هفته بود که هی می گفت خدا کنه آمنه رو بخونه


قلبت پر از شوق و هیجان میشه وقتی باهاش فریاد می زنی

عشق من

عشق تو

یاد من

یاد تو

فریاااااااااااد و فریاااااااااااااد از غم تو

یا از همه هیجان انگیزتر

درست توی آخرین دقایق

درست وقت خداحافظی

درست اونوقت که دیگه کامل ناامید شدی

یهو برات بخونه

خدای آسمونهااااا

خدای کهشکشونهاااا

برس به داد دل

عاشق ما جونهااااا

و تو هزار نفر دیگه همصدا باهاش از ته دل بخونید


اینجوری میشه که یکی از بیاد موندنی ترین شبهای عمرت ساخته میشه

دیگه چه اهمیتی داره اگر بخاطر 3 ساعت تمام جیغ کشیدن و داد زدن به مرز خفگی رسیده باشی و صدات درنیاد

دیگه چه اهمیتی داره اگر بخاطر 3 ساعت رقصیدن non stop و بالا و پایین پریدن با کفش پاشنه 10 سانتی، دیگه نه پا برات مونده باشه نه کمر

مهم اینه که تا عمر داری این شب پر خاطره رو فراموش نمی کنی

به بچه ها هم گفتم

هرکس دیگه ای بجز اندی اگر بود، این شب ساخته نمیشد

دیشب یکی از آرزوهای محالم برآورده شد

دوشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

عید دوستان داخل ایران مبارک




جالبه که توی ایران و عربستان امروز عیده، اینجا فردا!

این هم از نظر نجومی و جغرافیایی ایراد داره هم از نظر تقویمی




خب دیگه

عید ما هم مبارک 

جمعه 19 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

بر من قلم قضا چو بی من رانند

پس نیک و بدش زمن چرا می دانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند...

پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

من: صمیم* همه subjectها رو پاس کردی؟؟

صمیم: نه، در واخع ما شَش نفر بودیم در یَک خانه با سه اطاق خواب، بعد از یَک سال برخی گفتند ما اطاخ جداگانه مِخواهیم، برای همین خانه را عوض کردیم. حالا من با دو نفر دیگر در یَک خانه هستیم

من: 

صمیم: همین را پرسان کردی دیگر؟

من: 


















*یکی از برادران افغان

چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا...

دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

نـِ     می    دوو    نم



یه زمانی خیلی حوصله فکر کردن داشتم

خیلی اعصاب داشتم بشینم پای درد دل دیگران، بعد هی براشون نسخه های رنگ و وارنگ فکری و روانی بپیچم

یه زمانی می دونستم برای رفع خیلی از مشکلها چی می تونه بدرد بخور باشه

بلد بودم برای دیگران حرفهای خوب و امیدوار کننده بزنم و از نظر روحی یکم آرومشون کنم

اما الآن دیگه نمیشه

نمی تونم

حتی خیلی وقتها دیگه نمی دونم


الآن دیگه نمی دونم اون دختره که در آن واحد چشمش دنبال 10 تا پسره، چرا هیچکس به دلش نمی شینه و با اینکه دور و برش اینقدر شلوغه چرا همیشه تنهاست


الآن دیگه نمی دونم کسی که توی 1 ماه گذشته سر جمع 10 وعده غذای به درد بخور نخورده و همش خودش رو با هله هوله سیر کرده، چرا هی روز به روز چاقتر و کسلتر و بی پولتر و مریضتر میشه


الآن دیگه نمی دونم چرا دوست پسر قبلیه این دختره که توی این شهر به پست فطرتی معروفه، با احساسات این دختره بازی کرد و دمش رو گذاشت رو کولش و قبل از اونکه این دختره رو بدبخت کنه خودش گورش گم شد


الآن دیگه نمی دونم چرا دوست پسر اون یکی دختره که همه بنگلور رو آباد کرده و همه پسرها می شناسنش، ولش نمی کنه و تازه رفته باهاش همخونه هم شده، اما دوست پسره این دختره که خیلی هم دختر نجیبیه هی بهش میگه می خوام ولت کنم


الآن دیگه نمی دونم چرا دوست پسر قبلی یکی دیگه از دخترا اینو ول کرده و رفته داره با دوست صمیمیش ازدواج می کنه


الآن دیگه نمی دونم چرا آدم وقتی 1 شیشه م.ارتینی رو یه کله می خوره، دیگه هیچی حالیش نیست و آبرو ریزی می کنه


الآن دیگه نمی دونم چرا دوست پسر این یکی همش میاد براش با حسرت تعریف می کنه که دوست دختر دوستش براش مثل ریگ پول خرج می کنه


الآن دیگه نمی دونم چرا دوست پسر این یکی با اینکه تا دیروز مثل بره بود و هی سرش رو می نداخت پاینیو از این دختره توسری می خورده، چرا یهو هار شده و هی بدرفتاری می کنه


الآن دیگه نمی دونم چرا اون پسره که اون دختره بعد از 1 هفته دوستی ازش خسته شد و قالش گذاشت و حالا داره از حرصش آتش می گیره، چرا هی میره پشت سر اون دختره همه جا مزخرف میگه و آبروریزی می کنه


الآن دیگه نمی دونم چرا اون دختره که میگه برام مهم نیست چه حرفهایی پشت سرمه و هی هر کاری که دلش می خواد انجام میده، چند وقتیه از در و دیوار حرفها و شایعه های عجیب و غریب پشت سر خودش می شنوه


الآن دیگه نمی دونم چرا مردم هی پشت سر این یکی دختره که با سر و وضع نه چندان مناسب این محیط میره بیرون و هی شب و نیمه شب زنگ می زنه به یه پسره که بیاد پیشش که تنها نباشه، حرفهای ناجور می زنن


الآن نمی دونم چرا اون یکی دختره که این دختره کلی پشت سرش صفحه گذاشته و هرجا می شینه با بدترین القاب خطابش می کنه و همش با نفرت ازش حرف می زنه و فحشش میده، هی پشت سر این دختره برای دوست پسر این دختره بد میگه


این روزها همه این سوالها رو هی روزی صدبار ازم می پرسن

اما الآن دیگه من جواب هیچکدومشون رو نمی دونم

حوصله هم ندارم بشینم فکر کنم و جواب دربیارم براشون

یا هی حرف بزنم و دلداریشون بدم

یا حتی یکی بزنم زیر گوششون و بگم تقصیر خودته

این روزها من هیچی نمی دونم

پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

هرکه او بیدارتر، پر دردتر



شب احیاست

سه نفر آدم، به امید سبک شدن نشستن پای جوشن کبیر که از تلوزیون پخش میشه تا بلکه یکم دلشون باز شه


دوتاشون اشک می ریزن

یکریز و بیصدا

فقط صدای فین فینِ گاه و بیگاهشون میاد:

یکیشون اشک می ریزه برای حرفهایی که خیلی وقته رو دلش موندن

حرفهایی که انگار هیچکس قدِ شنیدنشون نیست

از اون حرفها که اگر گویی زبان سوزد، وگر در خود نگه داری تمام استخوان سوزد

اشک می ریزه و اشک می ریزه

آروم و بیصدا

همونجور که براش تعریف شده


یکی دیگشون اشک می ریزه برای همه چیز و هیچ چیز

دلش پر شده از انواع و اقسام غصه ها

جوری که اعتراف می کنه برای اولین بار بی دلیل گریه کرده

حالا بی دلیلِ بی دلیل هم نه هااا

ولی یه وقتهایی اونقدر غصه ها زیادن که آدم حوصله فکر کردن به هیچکدومشون رو نداره و فقط دلش می خواد اشک بریزه تا سبک شه


اونوقت نفر سوم می گیره تــــــــــــخت می خوابه

بسکه بی درد و بی مزه ان بعضیها 

چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

رویا



من- شب- سکوت- دلتنگی- تنهایی- صدای تلفن- صدای تو- بیقراری- تنهایی- قرار- شام دونفره- سکوت- سکوت- شب- خانه- سکوت- بغض- سکوت- بغض- تو- سوال- جدایی- تنهایی- جواب- نه- جواب- مقصر- جواب- مسبب- جواب- بغض- جواب- حرف- اشک- حرف- اشک- حرف- تسلیم- اشک- بغل- اشک- بغل- اشک- بغل- اشک- قرآن- اشک- خدا- اشک- دل گرفته- اشک- ما- خواب- دوست داشتن- بوسه- دوست داشتن- نوازش- گریه- خواب- دوست داشتن- آرامش- خواب- آرامش- خواب- آرامش- آرامش- آرامش- آرامش...







یک رویا...

دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

آدمها آدمو تنها می ذارن


فقط هم قصه دل من و اون و یکی دوتای دیگه نیستاااا

قصه خیلیها اینطوریه

نمونه اش اون دختر بدبختی که امشب از زور غصه طوری مست کرد که هم آبروی خودش رو برد هم ما

























امشب به حضور چند نفر خیلی احتیاج بود، خیلی...

یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

خوشبختی حق من و توست



میگه غصه نخور

گریه نکن

وقتی غصه می خوری یعنی قدر چیزهایی که داری رو نمی دونی

قبول نمی کنم

قبول ندارم حرفش رو

کی گفته سهم هرکس از خوشبختی باید محدود باشه؟؟!!

کی گفته اگر یکی یه پدر خوب داشت، دیگه وضع مالیش نباید خوب باشه؟؟!!

اگر یکی تحصیلات عالی داشت، دیگه نباید دنبال عشق بره؟؟!!

اگر یکی پولدار بود، باید خانواده خوبی نداشته باشه؟؟!!

این نه انصافه، نه حقه، نه عدالته، نه balance

سهم هرکس از این دنیا همه خوبیها و خوشبختیهاست

بخاطر هرچی که داریم شکر

هزاران بار شکر

اما این دلیل نمیشه که دنبال خوبیها و خوشبختیهای بیشتر نباشیم

نخیر

من هر چیز خوبی که دارم

خانواده

امکان تحصیل

پول

سلامتی

هرچی

خدایا شکرت

اما بعلاوه همه اینها

حق خواستن بیشتر و بهتر رو هم دارم

این حق منه

می خوام

درخواست می کنم

بخاطرش می جنگم


سهم من از دنیا و خوشبختیهاش محدود نیست

سهم تو هم همینطور

جرأت داشته باش

بخواه

بجنگ

بی اینکه نگران از دست دادن اونچه که داری باشی

این حق توئه

حق منه

حق انسانی هر انسانیه

نترس

بخواه

بجنگ

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

دختر جون

من اگر اینقدر که تو میگی خوب و مهربون بودم

هر روز خدا یه چشمم اشک نبود یه چشمم خون

اگر واقعاً اینطور بود دنیا دست کم یه کوچولو باهام مهربونتر میشد

وقتی بهم میگی تو خیلی خوبی، تو خیلی مهربونی تا سرحد مرگ پیش میرم از این ناجور بودن فرمولهای این دنیای لعنتی

پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

overflow



وقتی می خواستم برم ایران ماهیم رو سپردم به خرده خانم

نگهداریش سخت نبود

فقط باید هر هفته 1بار آبش رو عوض می کرد و هر روز یا یه روز درمیون یکم غذا بهش می داد

وقتی برگشتم و سراغ ماهی رو گرفتم گفت که مرده

می گفت پگی از وقتی آوردیش پیش ما همش آروم و ساکت ته تنگش می نشست و تکون نمی خورد

هرکی می دیدش فکر می کرد مریضه

بعد از چند روز هم مرد

وقتی برای بقیه گفتم که چی شده، بهم گفتن حتماً ماهیت خیلی بهت عادت کرده بوده که وقتی چند روز ندیده تو رو مرده

حیوونی

دلم خیلی سوخت

طفلک بهم وابسته شده بوده و پیش کَس دیگه دووم نیاورده


همش فکر می کنم این که ماهی بود، اینطور وابسته شده بود و زنده نموند

دیگه وای بحال آدم

که علاوه بر وابسته، دلبسته هم میشه

یعنی هم عادت می کنه هم دل می بنده

فرمول عجیبیه

دل بستن دست خودت نیست

پیش میاد

خود بخود

حتی شاید برخلاف میلت

بعد همیشه هم تهش باید دل بکنی

مجبوری بری چون قرار نبوده بمونی

یه قصه تکراری که هربار هم درد داره

برای همه هم اتفاق میفته

حالا گیرم یکم کمرنگتر یا پررنگتر

هیچ گریزی هم ازش نیست


از نظر روحی بدجور بهم ریختم

تنهایی و دلتنگی خیلی داره اذیتم می کنه

بدتر از اون هم وقتیه که برای فرار از این حال و روز به دوستهام پناه میارم

دوستهای خوبی دارم

اما متأسفانه بودن باهاشون نه تنها آرومم نمی کنه، که بار غم و غصه اونها هم (که کمتر از خودم نیست) به ناراحتیهام اضافه میشه

نه می تونم تنها بمونم

نه تحمل و ظرفیت غصه های اونها رو دارم


خدایا خسته شدم از این بغض لعنتی...


چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

*

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی...



دیروز صبح دلم نمی خواست از جام بلند شم

اصلاً دوست نداشتم بیدار شم

دوست داشتم بخوابم و صبح دوشنبه بیدار شم

دوست داشتم اصلاً یکشنبه رو نبینم و مجبور نباشم زندگیش کنم

دوست داشتم یجوری از صفحه تقویمم پاک شه

دلم می خواست تنهای تنها باشم

اولش فکر کردم گوشیم رو خاموش کنم و در خونه رو هم ببندم و زمان رو اینجور برای خودم متوقف کنم تا یکشنبه بیرون از خونه من خودش بگذره و تمام شه

بعد فکر کردم از صبح بلند شم برم lake و آخر وقت برگردم و گوشیم رو هم توی خونه جا بذارم

اما خب

همیشه اینجور فکرها ناکام می مونن

با سین رفتم دکتر و 6:30 بعد از ظهر برگشتم خونه

بعدم با جناب دوست و سین رفتیم شام خوردیم و بعدم رفتیم club که از شانسمون یه قسمتیش persian night شده بود

شب خوبی بود در مجموع

بخصوص که بچه ها بهشون خوش گذشت

اما شام بیرون و رقص و خنده و کادوها همه یک طرف

... 


















































خدایا... 

دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389 نویسنده *pegi |

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی
نوستالمرگی
تو را من چشم در راهم...

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 101138

مرجع کد موزیک