دختر شیر و خورشید

آری آری زندگی زیباست/زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست/گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست



مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

*

 اگه جام شوکرانی... 

 

 [حذف شد]

 

دیروز و دیشب با این زار زدم 

امروز با این کلی رقصیدم 

 

طعم این روزام مثل O.R.S شده 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این آخرش خواستم بگم 

اگه جام شوکرانی 

تو عزیزی مثل آب...

دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 6 شما چیزی نمیگی؟

*

مرا چه می شود؟؟؟!! 

 

 

یه مدتی یجوری شدم 

حجب و حیام پاک به باد رفته!!!  

 

چند روز پیشا با سین رفته بودیم یه نمایشگاه نقاشی خیابونی 

اون هی میرفت سراغ تابلوهای رئال که بنظر من خیلی بیمزه بودن 

بعد من هی می گشتم دنبال تابلوهای بین.اموسی مثل تصویر ب.رهنه زن/مرد 

یعنی همه تابلوهای با این موضوع رو پیدا کردم و همه رو هم کلی ایستادم تماشا کردم و لذت بردم  

کلی هم ذوق می کردم براشون

سین هی می کشید منو که بیا بریم آبرومونو بردی. الآن اینا نمیگن این دختره مورد داره هی می ایسته این تابلوها رو نگاه می کنه؟؟  

می گفتم خب اونی که کشیده و آورده اینجا گذاشته وسط خیابون می خواسته من و تو بیایم کارش رو تماشا کنیم دیگه 

اما سین هی می گفت نه زشته نباید بایستیم پای اینجور کارا

دوستِ جناب دوست هم (که از ایران آمده بود و مهمان بود اینجا) می گفت من حتی تو خلوت خودم پشت در بسته هم روم نمیشه همچین چیزی بکشم  

!!!!! 

اما باور کنید من به معنای واقعی کلمه از زیبایی و معصومیتی که توی این کارها بود لذت می بردم و هیچ حس خاصی هم بهم دست نمیداد 

بعد تازه راجع به جزء به جزئش هم نظر می دادم 

مثلاً می گفتم سین ببین چقدر مدل نشستن دختره قشنگه !!

این پسره چه فیگور خوبی داره!!

ببین چه س.ینه هاش رو خوش فرم کشیده!!

اما سین اصلاً نَوَفَهمه  

بعد حالا این که خوبه 

الآن بنظرتون Ringtone موبایلم چی باشه خوبه؟؟ 

میگم خودم 

اینه 

 بعد یه خالی هم می کنم باهاش

من عاشق ریتم آهنگشم 

بعد کلاً هم از ترانه های لیلی آلن خیلی خوشم میاد 

ایضاً از چیزایی که می خونه 

 

خلاصه که دارم از دست میرم 

 

اما حالا بی شوخی 

از وقتی آمدم اینجا یکم دیدم نسبت به اینجور مسائل عوض شده 

همیشه اینقدر اینجور چیزا برامون تابو و ممنوع بوده که همیشه از زیبایی نهفته توشون هم محروم بودیم 

تصمیم گرفتم از هر اونچه زیباست تا جایی که میشه لذت ببرم 

نظر شما چیه؟؟؟ 

چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 9 شما چیزی نمیگی؟

*

نازکش داری؟؟؟

قبلاً گفته بودم 

صمیمیت که زیاد بشه 

توقع میره بالا 

اگر ذاتاً لـــــــــــــــــــوس هم باشی 

که دیگه هیچی 

حالا فقط شانس بیاری طرفت ناز کشیدن بلد باشه

دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 8 شما چیزی نمیگی؟

*

 میشه نیشم رو ببندم؟؟؟

 

 

یعنی متنفرم از اینکه چند ساعت با یه نفر باشم بعد عین چند ساعت نیشم مجبوری تا تــَــــــه باز باشه 

چرا بعضیا فکر می کنن هرچیزی رو باید تعریف کنن 

و دیگران هم باید به همه مزخرفاتشون بخندن هی؟؟ 

جمعه 9 بهمن ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 9 شما چیزی نمیگی؟

*

 

 

خب انگار لینک دیدگاهها یه تغییر رنگ لازم داشت 

خیلیها فکر می کردن قسمت دیدگاههای پستها بسته است 

بهرحال رنگش رو عوض کردم  

 

سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

گریه نمی کنم؟؟!!! 

  

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم 

گریه غرورمو بهم می زنه 

مرد برای هضم دلتنگیهاش 

گریه نمی کنه، قدم می زنه 

 

می دونی چیه؟؟ 

من از همینجا رسماً نامردی خودم رو اعلام می کنم 

من بلد نیستم گریه نکردن رو 

بخصوص وقتی دلتنگم 

بخصوص وقتی دلتنگ توام 

گریه که هیچ، اصلاً زار می زنم 

 

اگه یکی باشه منو بفهمه 

واسش غرورمو بهم می زنم 

گریه که سهله، زیر چتر شونه اش 

تا آخر دنیا قدم می زنم 

 

دلم برای قدم زدن شونه به شونه ات تنگ شده 

خیلی 

 

 

  گریه-احسان خواجه امیری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حواست هست که همۀ دو ماه گذشته به دلتنگیه من برای تو گذشت؟؟؟؟

سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 5 شما چیزی نمیگی؟

*

 

 

در این سرمای استخوان سوز بنگلور 

به یک آغوش گرم نیازمندیم 

با تشکر!!

چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 6 شما چیزی نمیگی؟

*

آهای با شمام!!! 

 

 

 

این اصلاً رسم دوستی نیست که وقتی رفاقت به حد قابل اتکایی می رسه به یه بهانه قانع نکننده! یهو غیبت بزنه 

من الآن بیشتر از هر وقت به دوستیت احتیاج دارم 

لطفاً هرموقع فکر کردی بزرگ شدی بیا، منتظرم

سه شنبه 29 دی ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 نِـ می خوااام!!!!

 

 

سلام 

خوبید؟؟ 

 

آقا یادتونه من گفتم از موتور سواری خوشم میاد؟؟ 

یادتونه گفتم یه حالی میدهههههههههههههه ؟؟

یادتونه گفتم خوشم میاد بشینم پشت موتور هی باد بخوره تو ص.ورت و ل.ای موهام؟؟؟ 

آقا اشتباه کردم قبوله؟؟ 

من اشتباه کردم 

بسکه پشت موتور سرما خوردم 

هی باد خوردم 

هی هرچی خودمونو ساختیم که بریم یه جایی، وقتی رسیدیم همه ریختمون بی ریخت شد 

اصلاً انگار نه انگار که ساعتها پای آینه وقت تلف کردی 

انگار همین الآن از تو رختخواب بیرون آمدی و آرایش از شب قبل مونده هم روی صورتت ماسیده 

آقا من اصلاً نخواستم 

اصلاًنم دیگه خوشم نمیاد پشت موتور بشینم 

اصلاً موتور بده 

پیفِ 

اصلاً موتور

سه شنبه 29 دی ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 5 شما چیزی نمیگی؟

*

به نخود سیاه اعتقاد داری؟؟!

 

 

عمو یادگار رفته بود تو غار 

به منم گفته بود همین دور و برا دمِ در غار بازی کنم و خودمو سرگرم کنم تا بیاد بیرون 

مدیونید اگر فکر کنید وقت تلف کردم 

همش می گشتم دنبال بازیهای فکری و مفید 

که رسیدم به Bubble Shooter  و City Bloxx 

بعد دیگه آخر شب چشمام نمی دید بسکه بازی کرده بودم 

بعد همین که داشتم دنبال بازی می گشتم رسیدم به این دوتا  

(دخترخاله ها، یادتونه؟؟؟) 

 

 

  

 

اینقده ذوق کردم

دو سه روزم هست که خودمو روانی کردم با این و این 

دوستشان می دارم بسیار 

همین دیگه 

 

آها 

دیشب آخر شب عمو یادگار از غار آمد بیرون به سلامتی  

 

 

 

 

شاد باشید  

 

*pEgI

جمعه 25 دی ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 7 شما چیزی نمیگی؟

*

بذار سر روی شونم...

 

 

هیچکدوم حال و روز درست و حسابی نداریم 

هردو اونقدر حالمون گرفته و داغونه که یه لشکر آدم هم کمه برای روبراه کردنمون 

هردو هم دلیلهای خوبی داریم برای ناراحتیمون 

اما وقتی بِهم می رسیم خودمون رو فراموش می کنیم 

توی ناراحتیه اون یکی غرق می شیم 

باورت میشه؟؟ اینقدر که برای همدیگه غصه می خوریم برای خودمون نه؟؟ 

بغض خودم روزها و شاید ماههاست که توی گلوم گیر کرده، اما هزار بار برای اون اشک ریختم 

وضعیت مسخره و آزار دهنده ایه 

اما دوست داشتن خیلی خوب توش حس میشه 

شایدم همینه که قابل تحملش کرده 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

تا حالا مزه دوست داشتنه بی قید و شرط رو چشیدی؟؟

پنجشنبه 24 دی ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 2 شما چیزی نمیگی؟

*

 

 

  

 

اصرار نکنید نمیگم  

 

چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 نویسنده *pegi |

*

 من نبودم دستم بود 

 

سلام

خوبید؟؟

 

آقا به جان خودم من نه مریضم، نه مرض دارم، نه دل درد دارم نه هیچ چیز دیگه

هی  هم بیکار نیستم بیام این وبلاگ مادر مرده رو زنده کنم بعد یهو غیب شم که بیچاره بلاگ به فنا بره

اینقدرام دیگه حافظه ام گوشت کوبی نیست که یهو یه ماه یه ماه یادم بره وبلاگی هست

ولی خب چه کنم که اصولاً طلسم شدم انگار

این بارم غیبتم نه عمدی بود نه خودخواسته نه جیب خواسته بود نه درس خواسته بود نه اصلاً خواسته بود

بلکه اینبار کاملاً ناخواسته بود!!!!!

یعنی داشتم مثل بچه آدم وبلاگ up می کردم اگر یادتون باشه

یه روز آمدم کانکت شم دیدم کانتکت نمیشم!!!!!

هی بگرد، هی بررسی کن، هی دنبال دلیل بگرد

آخر سر سیمشو گرفتیم دنبال کردیم دنبال کردیم دیدیم ای وای چه باحال! به هیچ کجا وصل نیست!!!!!

آره عزیزانم

یه از خدا بیخبری آمده بود آنتن اینترنتمون رو دزدیده بود رفته بود

زنگ زدم به شرکتی که ازش اکانت گرفتم میگم آنتنم رو دزدیدن چکار کنم؟؟

میگه باید 7000Rp بدید براتون آنتن جدید وصل کنیم 

 !!!!!!!!!! (آنتن قبلی free بود)

به بابا گفتم خب من اگر می دونستم این آنتن 7000تا می ارزه خودم بازش می کردم!!! والاااااا  

خلاصه ما هم گفتیم نخواستیم

موندیم تا یکی از بچه ها که می خواست جمع کنه بیاد ایران قول آنتنش رو داد که اونم تا روز آخر (که پریروز باشه) داشت خودش ازش استفاده می کرد

حالا دیدی من بی تقصیرم؟؟؟؟

 

حالا اگر از حال و روز ما هم خواسته باشید

راستش این وسطا (یعنی حدود 12 روز پیش) بابا برگشتن ایران
چون هنوز کلاسام شروع نشده بود هیـــــــــــــــچ کار و برنامه ای نداشتم
حوصله ام سر می رفت و بطرز عذاب آوری بیکار بودم
بیکاری و بی برنامگی شدیداً اذیت می کرد
جناب دوست هم که نبود که ببرتم بیرون یا دست کم یکم براش غرغر و درد دل کنم
از اون طرف هم روزای گــُل گــُلی نزدیک بودن و خلاصه اینکه برید دعا به جون دزده بکنید که نبودم چون اینقده توی این 12 روز این بچه شیر درونم خوش اخلاق شده بود که فردای آمدن جناب دوست کلی باهاش سر یه موضوع کاملاً بیربط به خودمون داد بیداد کردم و همین پریشبم جاتون خالی کلی براش زار زدم 

حالا تــــــــــــــــــــــازه یکم اوضام بهتره

کلاسها هم شروع شدن

البته که هنوز کلی مونده تا رو روال بیفتن

اما خب

دیگه الآن گاز نمی گیرم
پاچه هم همچنین
خلاصه الآن یه موجود بیخطر با شما صحبت می کنه  

 

 


آقا شب یلدا زنگ زدیم به مامان جانمان که یلدا رو تبریک بگیم
(جناب دوست هنوز ایران بود)
مامان جانمان فرمودند شمارۀ جناب دوست رو بده می خوام ببینمش 

ما رو میگی!!!!!!
شدیم رنگ دیوار
گفتیم نکنه مامان جانمان اشتباهی ملتفت شدن و فکر کردن الآن باید برن داماد بپسندن؟؟!!!!!! 

هرچی زور زدیم بفهمیم برای چی می خوان جناب دوست رو ببینن گفتن هیـــــــــــــچی، همینجوری
با دست و دلی ترسان و لرزان موضوع رو با جناب دوست درمیان گذاشتیم که مامانمان می خوان شمای تحفه رو زیارت نمایند
که بالاخره ملاقات انجام شد و دستگیرمان شد که نخـــــــــــــــیر، مامان جانمان بکلی از بیخ از ما قطع امید نموده اند و فقط می خواستن ببینن واقعاً این جناب دوست چطور موجودین که گُل دختر گند اخلاقشون تونسته اینهمه کنارشون دووم بیاره (بزن به تخته) و اصلاً و ابداً هم از اون خیالاتی که ما داشتیم مامان جانمان نداشتن عمراً !!!!!!!


 

 

دیگه فعلاً همینا دیگه 

تا فردا پس فردا مراقب خودتون باشید تا بیام باز  

 

 

*PeGi

یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 9 شما چیزی نمیگی؟

*

 

 

 

 

شنبه 19 دی ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 5 شما چیزی نمیگی؟

*

 سوسن

 

با بابا عجیب افتادیم رو دور سوسن گوش دادن 

بعد یه آهنگ داره هی میذاریم میگه آخ به دلم واخ به دلم یه کارد سلاخ به دلم 

بعد ما هرهر می خندیم که حالا چرا کارد سلاخ؟؟؟؟؟  

خب چیه؟ آدم بیکار ندیدی؟؟؟

 

اما یه سری آنگهاش عجیب فاز میده توی این اوضاع 

 

بستی تو تا بار سفر از خونه ما/ خاموش و سرده بی تو این کاشونه ما 

 هرجا میرم یادت همیشه/ هرگز ازم جدا نمیشه

هرچند که این سفر کوتاهه/ اما دلم رضا نمیشه 

تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش 

 

یا مثلاً  

 

تو شهری که تو نیستی خیابون شده خالی 

اون نگاه گرم تو یادم نمیره/ بوسۀ بی شرم تو یادم نمیره 

 

والخ 

 

جوادم خودتونید  

 

 

 

شاد باشید  

 

*pEgI

جمعه 27 آذر ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 19 شما چیزی نمیگی؟

*

 کدبانو شفته!

 

شب ساعت 12 دیگه افقی میشم 

صبح ساعت 9 بزور از جام بلند میشم 

حالا نه که  تمام 9 ساعت تخت خو.ابیده باشمااااا 

نـــــــــــــــــــــه 

اما خب استراحت که بود 

نبود؟؟ 

 

ساعت 1بعد از ظهر که میشه می بینم دیگه نمی بینم! 

خــــــــــــــــــــــــــــوابم میاد چقدررررر 

دوباره میرم میفتم یه گوشه 

2:30 از جام بلند میشم گرسنه 

قرار بود ناهار امروز با بابا باشه 

اما خبری از غذا نیست 

نه که روم زیادهههه! 

میگم پس کو ناهار؟؟؟؟؟؟؟ 

میگن الآن  

خلاصه میرن توی آشپزخونه و بساط کته رو آماده می کنن 

بساط کباب برگ هم که نصفش قبلاً آماده بوده و مونده بحث ذغال گیروندن و من.قل آماده کردن و اینا 

جان خودم نباشه، جان شمام نباشه، جان همونی که می دونید سیم سوته غذا آماده است و این عرق شرم و خجالته که همینجوووووووووووووووور از سر و روی ما می چکه 

 

آخه من یه عیبی دارم (کنار بقیه عیبهام) 

اونم اینکه اگر مثلاً 9 صبح دست بکار غذا درست کردن بشم، ان شاءلله اگر خداوند یاری بفرماید طرفای 3-2 غذا آماده است! 

بعد تازه این که خوبه 

این که چی آماده است خودش مسأله ایه 

نه که دستپختم بد باشه هااااااااااا 

نــــــــــــــــــــــــه 

فقط نمی دونم چرا برنج پختن یاد نمی گیرم 

حالا باز اگر آبکش کنم بد نمیشه 

کته هام دیگه آخرِ آبروریزی و افتضاحه 

یادمه یه بار یه کته ای ساخته بودم که ته دیگهش دیگه داشت می سوخت، اما کفگیر می زدی ته  قابلمه صدای شلپ شلپ آبو می شنیدی!!!!!  

 

حالا هم اوضا همچین تغییری نکردی 

بقول جناب دوست باید بشینیم با دست گوله کنیم پلوها رو بعد بخوریم! 

بعد از این خجالت آورتر وقتیه که جناب دوست میگه پگی من خودم باید کته درست کردن رو یادت بدم 

!!!!!!! 

بعد با اینکه حرصت می گیره هاااا اما ته دلت می دونی که پلوهای اون بهتر و قابل تحمل تره 

بهتر و قابل تحمل تر چیه؟؟ رسماً خوب میشه کته هاش 

بعد همین که فقط نیست که 

بابا هم میان اینجا و 1بار که براشون پلو درست می کنی میگن دخترم من باید یه بار اینجا برات کته درست کنم که یاد بگیری 

 

بعد حالا بازم تا اینجاش با شرمندگی و خجالت قابل حله 

دیگه بدترینش اینه که می دونی سالهاست هرکی بهت رسیده همینو گفته، اما تو بازم کته هات شفته ای میشه که فقط بدرد خندیدن می خوره و بس! 

 

نشنیدم، چی گفتی؟؟؟ گفتی خنگ؟؟؟؟؟  

بی ادب!!!! 

 

  

 

 

  

 

gOoDlUcK 

*pEgI

سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 8 شما چیزی نمیگی؟

*

شارژ صوتی 

 

 

اصلاً حالم سرجاش نیست 

حوصله بیرون رفتن ندارم 

هوا سرده 

هر روز و هر لحظه اینجا مثل غروب جمعه دلگیر و آزاردهنده است 

 

دلم می خواد با بابا با هم باشیم و با هم بریم بیرون  

دلم می خواد این چند روز که اینجان برای یه مدت از نظر روحی شارژ بشن  

دوست دارم پر از انرژی باشم وقتی بابا اینجان 

هی به خودم میگم بهتره دست از این تبلی بردارم و بلند شم 

سعی می کنم خودم رو هی انرژیک نشون بدم 

هی پامیشم خودمو برای بابا لوس می کنم  

هی زبون می ریزم 

تا میاد روحیه بگیره دوباره همه انرژیم انگار میفته کف پام 

باز بیحس میشم 

 

تقصیر من نیست باور کن 

سرما خوردم باز 

روزای گل و بلبلم که وقت شناسی حالیشون نیست 

سرما هم که همیشه سرد و بیحالم می کنه 

اما می دونم اینا همه بهانه است 

ایراد کار جای دیگه است 

 

تا همینجاش هم خیلی طاقت آوردم 

تا بالاخره وقتی بابا میرن بیرون گوشی رو برمی دارم و شماره می گیرم و... 

صدات مثل همیشه بهم انرژی میده 

بخصوص که خبر خوش میدی که تا 2هفته دیگه برمی گردی 

قول می گیری که هوای بابا رو داشته باشم و کاری نکنم که وقتی برگشتن ایران پشیمون شم که کاش فلان جا می رفتم با بابا یا کاش فلان کارو می کردیم 

 

گوشی رو که قطع می کنم بابا برگشتن 

با یه دنیا انرژی میرم توی بغلشون و با خیال راحت می ذارم تلافی بوس هایی که توی این 8 ماه نگه داشته بودن رو در بیارن 

 

آی کِیف داره این لحظه ها 

شنبه 21 آذر ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 5 شما چیزی نمیگی؟

*

 سین مثل سوتی!

 

 

1. دارم با سین تلفنی راجع به صاحبخونه خرده خانم حرف می زنم 

 میگم: خیلی خوبه که صاحبخونش اینقدر هواشو داره 

میگه: آره، هواشو داره 

میگم: اونم آدمی که اینقدر کله گنده و گردن کلفته 

میگه: آره، خیلی کلفته 

 !!!! 

 بعد خودش هر هر زده زیر خنده میگه: می خوای من اینقدر از تراوشات ذهن تو استفاده نکنم و خودم یه چیزی بتراوشم؟؟ آخه اگر الآن یکی حرفهای منو می شنید چی فکر می کرد راجع به من؟؟؟!!!  

  

  

 2. سین زنگ زده میگه: این پسر افغانیه دیگه شورشو درآورده، رفته به فلانی گفته من با بهمانی دوستم. باید یجوری حالشو جا بیارم که دیگه پاشو تو دماغ ما نکنه  

 !!!! 

 دوباره زده زیر خنده میگه: یعنی دماغشو تو کفش ما نکنه 

  

  

کلاً  این بشر سوتی زیاد میده 

بسکه حرف میزنه خب 

وقتی میفته رو دور بقول خودش همینجور do do do حرف می زنه 

باید با زور چماق ساکتش کنی  

 

 

خوش باشید 

*PeGi

جمعه 20 آذر ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 6 شما چیزی نمیگی؟

*

بهم نگفته بودی

 

 

می دونی چیه 

فکرشم نمی کردم به یکی اینقدر وابسته شم 

همیشه خودمو یه آدم سفت و کنترل شده می دونستم 

فکر می کردم از پسش برمیام 

که تا ته خط باشم و خودمو حفظ کنم 

اما نمیشه 

خیلی سخته 

اینو توی این 3 روزی که نبودی فهمیدم 

توی این 3 روز یه لحظه هم صورتت از جلوی چشمم کنار نرفته 

 

می دونی امروز یاد چی افتادم؟؟ 

یاد اون شبی که از سرما و استرس امتحان لرزیدیم و لرزیدیم و رفتیم تا بستنی فروشی 

همون شبی که از سرمای هوا و سرمای بستنی و استرس امتحان و گریه شونه هام لرزید و لرزید 

همون شبی که گرمتر از هر وقتی کنارم بودی و شنیدی من رو و گرمم کردی با حرفها و دلداریهات 

همون شبی که از سرمای هوا و سرمای بستنی و استرس امتحان و دوستیِ خالص و بی ریا و معصومانه ات دلم لرزید و لرزید 

همون شبی که بیشتر از هروقت شاکر خدا بودم برای بودن و دوست بودنت 

 

بهم نگفته بودی وقتی نباشی اینقدر دلتنگت میشم 

بهم نگفته بودی وقتی نباشی هوای این شهر اینقدر گرفته و سرده 

بهم نگفته بودی 

 

امروز شنیدن صدات بینظیر بود 

 

مراقب خودت باش بچه جونم  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خواستی که ثبت شه، ثبت شد

چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 8 شما چیزی نمیگی؟

*

 

سلام  

خوبید؟؟ 

 

باور کنید کلی حرف دارم براتون 

اما باید سر صبر بشینم تایپ کنم که اینم فعلا ً مقدور نیست 

آخه بابا بعدِ 8 ماه آمدن اینجا پیشم و نمیشه من هی بشینم پای نت 

اما حالا فعلاً برای تلطیف فضا اینو داشته باشید تا بیام باز  

 

 

 رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید:

     "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".

    معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

     "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".

    مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:

     "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

    ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:

     "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".

    سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران

    :"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".

چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388 نویسنده *pegi | 4 شما چیزی نمیگی؟

    1         2         3         4         5         6     >>


U would find me a pussy cat
!!!!!!!!!!! if u don't mess me

#

بنگلورنامه
من و روزانه هایم
برای تو نوشتم
روزهای خط خطی
بازی بازی، منم بازی

RSS 2.0
شمار بازدیدکنندگان : 13682